<no title>
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
چند وقتـﮯستهر چـﮧ مـﮯگردمهیچ حرفـﮯ بهتر از سڪــــــــــــــــــــــوت پیدا نـِمـﮯڪنمنگآهم امٌـآ . . .گاهـﮯ حرف مـﮯ زندگاهـﮯ فریــآد مـﮯڪشدو من همیشـﮧ بـﮧ دنبال ڪسـﮯ مـﮯگردمڪـﮧ بفهمداین نگآه خستـﮧچـﮧ مـﮯخوآهد بگویـــــد ...!
<no title>
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
فرقـے نمـے کند !!بگویم و بدانـے …!یا …نگویم و بدانـے..!فاصله دورت نمی کند …!!!در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ …!جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:دلــــــــــــــم…..!!!
<no title>
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
من عاشقانه هایم راروی همین دیوار مجازی می نویسم !از لج تـو . . .از لج خـودم . . .که حاضر نبودیم یک باراین ها را واقعی به هم بگوییم. . . !
<no title>
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
دستـ ـمبـه سمـت ِ تلفُـن مـی رود وبـاز میگـرددچـون کودکـی کـ ـه بـ ـه او گفتهانــدشیرینـی روی میـز"مــال ِمهمــ ـانهـاست " .....
خدایا...
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
خداجوونمگاهـــی …میان وسعــــــــت دستان خالیـــمحس می کنــم …تمــــــــام دار و ندارم نگـاه توســـت….!
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
<no title>
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ...یکی کــه بهش اعتماد داری...xa0بهت اعتماد داره ...از دلـــــتنگــــــی هــــــاش بــــــرات مــــیگــــــه ...از دلتــــــنگی هــــات بــــــــــراش میـــــــــــگی ...آرومـــــ مـــــیشـــــه ...xa0آرومـــــــ میــــــــشـــی ...حسی که هیــــچ وقــــت به تنفر ...
<no title>
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
تقدیم به همسرم...
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
xa0xa0xa0 برای تو می نویسم........برای تويی كه قلبت پـاك است...برای تو می نویسم........برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخ...
<no title>
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم مثل یک کابوس است.هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم یک شکنجه است.عاشق می مانم چون عهد بسته ام با او که با من هم قسم شده است بمانم.و چون ،او که با من هم قسم شده است را خیلی دوست میدارم.با اینکه عشق یک بازی است ، اما من این بازی را دوست دارم ، چون هم بازی امتا آخر با...
خدایا...
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
************************خدایا!راهی نمی بینم!آینده پنهان است.اما مهم نیست.همین کافیست که تو راه را میبینی ومن تو را... !xa0************************
خدایا...
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
اینو بدون عزیزم...
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
عشق فراموش کردن نیست بخشیدن است،گوش کردن نیست درک کردن است،دیدن نیست احساس کردن است،جا زدن نیست صبر کردن است...
تقدیم به تو..
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
<no title>
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
روی دیوار...روی سایه ای که به جا مانده از توچشــــم می کشم و دهانی که بخنددبه این همه تنهایی و انتـــظار!این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استو تکه ذغالی که خط می کشد نیامدنت را ....
او رفت
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
او رفتاو رفت و رفت و راه ها به انتها رسید . او رفت و رفت و جهان تمام شد؛او رفت و رفته رفته تنش را جان کردxa0 و جانش را جان جان .و از آن پس جاده هایی بود که توش و توانی دیگر می خواست . راه هایی که باید بی پا و بی سر می رفت.بالا رفتن از سر بالایی آسمان و گذشتن از پیچ های ملکوت . . . . .xa0روحش شادxa0 ...
آتش تو!
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
من به خود مي گويم:" چه كسي باوركردجنگل جان مراآتش عشق تو خاكستر كرد؟"
عشق
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
محبوبماشک هایت را پاک کن !زیرا عشقی که چشمان مارا گشوده وما را خادم خویش ساخته ، موهبت صبوری وشکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد .اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر ،زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری، تلخی بی نواییxa0 و دردxa0 جدایی را تاب می آوریم
در کوله ات چه داری؟
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
کــوله پـشتی اش را بـرداشت و به راه افــتاد!!رفـــت که دنبال خــــدا بگردد!با خود می گفت:تا کــوله ام از خـــدا پــر نـشود،بـرنـخواهم گــشت.نهالـی رنـجور و کـوچک کنار راه ایـستاده بود.مسافر با خـنده ای رو به درخت گفت:چــه ســخت اسـت کنار جاده بودن و نــرفتن؛درخت زیـرلـب گفت:ولی تــلخ تـر آن است که ب...
مسافری که هیچ کس دوستش نداشت
-
تاریخ: 1392/4/9 ساعت: 20:19
پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد.هر شمع تو را یک گام به او نزدیکتر می کند. یا بمان و بپذیر شب را وسیاهی ات را،یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد.اینها را آن رهسپار به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم ، خودش را اما نمیدیدم.رفتم و بی قراری توشه ام بود.رفتم و چه سخت است وقتی زمی...