خرید بک لینک

کــوله پـشتی اش را بـرداشت و به راه افــتاد!!

رفـــت که دنبال خــــدا بگردد!

با خود می گفت:تا کــوله ام از خـــدا پــر نـشود،بـرنـخواهم گــشت.

نهالـی رنـجور و کـوچک کنار راه ایـستاده بود.

مسافر با خـنده ای رو به درخت گفت:

چــه ســخت اسـت کنار جاده بودن و نــرفتن؛

درخت زیـرلـب گفت:ولی تــلخ تـر آن است که بروی وبـی رهــاورد برگردی.

کـاش میدانستی آنـچه در جـست و جـوی آنـی همینجاست

مسافر گفت یک درخت از راه چه میداند؟

پاهایش در گل است،

او هیچگاه لـذت جـست و جـو را نخواهد یافت.

اما آن روز نشنید که درخـت گفت:

امـا مـن جـست و جـو را از خـود آغـاز کرده ام و سفرم را کسـی نخواهد دید؛

جز آنکه باید....

مسافر رفت و کـوله اش سـنگین بود...

چـنـدین ســـــال گذشت!

ســالهای پـرپیچ و خم،سـالهای بـالا و پست.

مسافر بازگشت.نا امـید و خسته!!!

خــدا را نیافته بود،اما غرورش را گــم کرده بود.

به ابتـدای جـاده رسید.

جـاده ای که روزی از آن شـروع کرده بود.

درخـتی بـالا بلند و سـبز کنـار جـاده بود.

زیر سـایه اش نشست تا لختی بیاساید.

درخـت او را می شناخت درخـت گفت:

در کوله ات چه داری؟مراهم مهمان کن.

مسافر گفت:شرمنده ام کـوله ام خالیست و هیچ چیز ندارمـ!!!

درخت گفت:چه خـوب،وقتی هیچ چیز نداری،هـمه چیز داری!!

آن روز کـه می رفتی،در کـوله ات همه چیز داشتی،وکمترینش غـرور بـود،

جـاده آنـرا از تـو گرفت.حـالا در کـوله ات جـا بـرای خـدا هست........

مسافر گفت:چندین ســال رفتم و هیچ نیافتم ولـی تو نرفته ای و...

درخت گفت:زیرا تـو در جـاده رفتی و من در خودم !!

وپیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست




برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:19

صفحه بندی