خرید بک لینک

پیچ هر جاده را که رد کنی ،

شمعی به تو خواهند داد.

هر شمع تو را یک گام به او نزدیکتر می کند.

یا بمان و بپذیر شب را وسیاهی ات را،

یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد.

اینها را آن رهسپار به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم ،

خودش را اما نمیدیدم.

رفتم و بی قراری توشه ام بود.

رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.

رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بی کارند و چشمهایت تعطیل

رفتم پیچ اولین جاده را که رد کردم شمعی به من دادند.

شمعی دردناک که تا بن استخوانم را سوزاند.

آن رهسپار گفته بود که شمعی به تو می دهند

اما نگفته بود که شمع را در پیکرت میکارند!

شمع را هرگز به دستم ندادند ،

شمع را درگوشتم در خونم در استخوانم نشاندند.

جاده در پس جاده ،پیچ در پیچ

پشت یک پیچ شیطان بود پشت یک پیچ فرشته

پشت یک پیچ شک بود و پشت یک پیچ یقین

پشت یک پیچ کفر و پشت یک پیچ ایمان

و مدام شمع و شمع

بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود؟

به ازای هر وجب روشنایی چرا این همه درد؟

درد من از شمع نبود که در تنم می گداخت،

دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.

راه که افتادیم هزار نفر بودیم،هزار دوست ،

اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم ،

برگشتم و دیدم که دوستی کم شد،

که دوست دشمن صدایم می کند.

هر بار گریستم و گفتم : شمع نمیخواهم ، راه و پیچ جاده نمی خواهم ،

دوستانم را می خواهم ، دوستانم.

هر بار اما رهسپار می گفت : جلوتر برو،

کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد،

شجاعت دشمن خوانده شدن !

این یکی از هزار اصل رفتن است.

پیچ در پیچ ، جاده در جاده ، شمع در شمع.

هزار جاده مانده است و هزاران پیچ.

تنم پر از شمع است.

شمع ها آب میشوند واز تنم خون و موم می چکد.

دیگر برای برگشت دیر است!

جاده تاریک است و شب سیاه و من مسافری شمع آجین که هیچ کس دوستش

ندارد...

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 20:19

صفحه بندی