ابرها با شتاب
از بالاي سرزمين عبور مي كنند
بادها سرخوش به همه جا سرك ميكشند
خورشيد بالا و پايين مي آيد
و ماه . . .
شبي از پنجره اتاق دست تكان مي دهد
شبي قايم ميشود
درخت هاي اين حوالي
برگ هايشان مي ريزد و باز
جوانه ميزند
مي ريزد و باز
جوانه ميزند
همه چيز تكراريست
آب بدون سلام و عليك
از اينجا رد مي شود
و تنها يك چيز اينجا
بدون تغيير زندگي ميكند
چيزي كه گمان مي رود
در لابه لاي اين حركت هاي پر شتاب
به آن جان مي بخشد
چيزي شبيه به يك جرقه نرم و زيبا
چيزي شبيه به
اميد
اميد براي ديدنت
خدايا از تكراري بودن روزهام خسته شدم كمكم كن
برچسب:
نویسنده: تايافا