خرید بک لینک

گفتدانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
---------------
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
---------------
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
---------------
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
---------------
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
---------------

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک
---------------

وآنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست

---------------

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند
---------------

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
---------------

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر
---------------

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند
---------------

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند
---------------

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند
---------------

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 19:12

صفحه بندی