یعنی راستش خیلی وقته درست نمی نویسم....
فقط مقصودم شده خالی کردن بغض گلو از طریق جملات.
گفتن از خستگی و دلزدگی تکراری شده برام .... آخ که چقدر تلخه انجام کاری که
هیچ علاقه ای بهش نداری ازهمه بدتر تحمل فشاریه که به واسطه اش بهت تحمیل میشه.
راستشو بگم؟!
دیگه نمینونم.... اونجوری نگام نکن میخوای بگی ضعیفم؟ آره بگو ....
یا بگی ناشکری میکنم؟ تو اینجوری فک کن.....
هرچی هست دیگه توانی نمونده برام.از خودم بیزارم.دارم میرسم به اون نقطه تاریک تاریک
چند وقتیه حالم خیلی بده خیلی.
به حکم مونث بودن خار و کوچیک میبیننت ... حس میکنن ناتوانی ... تحقیرت میکنن اینا حالمو بدتر میکنه
آره گوشاتو بگیر.... چشماتو ببند .... حالمو حس نکنی بهتره.
صدامو هیچکس نمیشنوه .... خدا هم که میشنوه پاسخی نمیده.
من صبرم داره لبریز میشه خداجونم.روشناییت کجاست؟
برچسب:
نویسنده: تايافا