آخرش به زور بيرونم كردن يني! هرمس برگشته ميگه فاوا مامانت داره قرمه سبزي درست ميكنه بدو برو خونه :/
به زئوس ميگم اينجوريه ديگه؟! منو ميپيچوني!
ايييييييييييييييييش ادا! برگشته ميگه هرچي من بخوام همون ميشه! تو هم زيادي حرف بزني ميدمت دست جلاد!
منم گفتم باوشه! جلادو صدا كن بياد!! :/
يه چپ چپي نگريست بهمون، سرش رو كج كرد از اون مدلا كه من خوشم مياد.. بعد گفت ببين كوچولو (عادت داره كوچولو صدام كنه حرصمو دربياره!) رو اعصاب من بازي نكن!
ميگم خو باشه! فقط اومدم كه بگم ما رو خر فرض نكن! گفت باشه ما شما رو خر فرض نميكنيم! ديگه چي ميخواي اينجا؟!
من- يه جفت بال از اون سفيد خوشگلاش و اجازه اومدن به يونان هر وقت كه دلم خواست! =)))
يه كم بهم نگاه كرد.. از اون سكوتا كه ميفهمم حرصشو در اوردم.. بعد ميگه: واقعا چرا بايد گير يه موجود لجباز و كله خر مث تو بيافتم؟!
من- اوووي! درست حرف بزنا! من مثلا ملكه اينجام!
زئوس O-o -_-
چقدر تو دلش فوش بهم داد نميدونم! ولي ما الان مجوز داريم هر غلطي خواستيم تو يونان بكنيم! D:
آهان اينو يادم رفت! درباره داستان جديدم باهاش صحبت كردم، طرح اوليه رو هم بهش دادم بخونه.. بهم اجازه داد بنويسمش به شرط اينكه شخصيتشو زياد تخريب نكنم! منم قول ندادم بهش :/
الان درگير كاراي وب جديدم هستم! چند قسمت از داستان رو بنويسم.. اگه ديدم خوب پيش ميره و ميشه ادامه داد آدرسشو عمومي ميكنم :)

تريلرنوشت؛ بازگشتِ فــاوآ به يونان.. اين بار با "شــ ـونــي".... =))))
شعر نوشت؛ همه چيز خوب بود.. تا اينكه "انسان" وارد قصه شد و شروع كرد به نابود كردن همه چيز! به هيچ چيز رحم نكرد.... حتي به "شــ ـونــي" !!
+ يه عاشقانه-اساطيري! ديشب سه صبح شروعش تموم شد!
++ اگه "جدي جدي" روش كار بشه قشنگ ميشه! يه اتود واسه وسطاش دادم -براي كامل شدن طرح اوليه-.. موقع نوشتن جوري گريه ميكردم كاغذ خيس بود :|
مهم نوشت؛ اين داستان بايد تموم بشه.. بايد خوب تموم بشه!
برچسب:
نویسنده: تايافا