گفتم : دو كوهه ها و حاج همت ها و باكری ها كه تمام نمی شوند.
گفت : شعار نده ، به خیابان شهرت نگاه كن ، آنها را می بینی ؟
گفتم : نه ، هیچ كدامشان را . . .
گفت : رنگی از باكری می بینی ؟
گفتم : نه ، انگار هیچ كَس هم رنگ او نیست .
گفت : رد حاج همت را چه ؟ جای پایش را توی همه دود و غبار پیدا می كنی ؟
گفتم : نه ، انگار . . . .
گفت : نه ، انگار . . . مطمئن باش كه راه آنها گم شده است .
گفتم : من هنوز می بینم شان ، حی و حاضر و زنده .
گفت : چشم ها را باید شست ، جور دیگه باید دید .
گفتم : راست می گویم . من آن قافله را ، من جا مانده ام . . .
گفت : جنگ تمام شد ، دروازه شهادت را بسته اند. چفتش را هم انداخته اند .
گفتم : شهادت را با زخم و تیر نمی دهند ، خیلی ها شهید شده اند پیش از آنكه بمیرند.
گفت : رفته ایم توی هشتاد و هشت ، سال خودت را باور كن .
شهادت غزل معاصر نیست . خاك و خاكریز رفته توی عكس ها
گفتم : توی خیابان ها هم می شود خاكریز زد . خاكریز ها تقویم ندارند .
گفت : باور كن از دو كوهه تنها اسم و خاطره اش مانده.

برچسب:
نویسنده: تايافا