خرید بک لینک

سلاااااااااااااااام دوستای گل و گلاب خودمون!خوبین؟خوشین؟در سلامتی کامل به سر میبرین؟هو؟!!

جبران این چن روزی که دیر به دیر آپ کردیموتایید کامنتاتون،یه پست پرو پیمون میذارم!!

قضیه از این قراره که:

یکشنبه ۱۸ اردیبهشت۹۰ بود و قرار بود که ما رو ببرن اردو!!کجا؟!!!!یکی از شهرای اطراف شهرمون!

بس که ما دخملای درس خونی بودیم،حتی روز اردو که باید خوش بذگرونیم و واسه خودمون ول ول بگردیمم این غول بی شاخ و دم ینی امتحان دس از سر ما برنداشته بود که برنداشته بود!!آقا ساعت اول ما امتحان پرورشی رو سر کلاس هنر دادیموبعدشم کارای که دبیر هنرمون گفته بود انجام بدینوبهش نشون دادیم!تا جایی که یادمه کارای من همچین چنگی به دل نمیزد ولی دمش گررررررررم۲۰دادبهم!!قرار این بود که ساعت۹سرویسا بیانو ما ویژژژژژژژژ بریم ارررررردو!اما زکی خیال باطل!!!سرویسا ۹ که نیومدن هیچی،تا۱۰ونیم کاشتنمون تو مدرسه...!!ماهم از این دیرکردن استفاده کافی به عمل بردیمو ریختیم سر دبیر تاریخمون که چی؟!ما فردا امتحان تاریخ نمیدیم...خسته ایم نمتونیم بخونیم...کللللللللللللی سروکله زدیموغرغر که بلکه دلش به رحم بیاد یا لااقل کچل شه و قبول کنه که نعععععععععع!علی رغم تلاشای بی وقفه ما،کچل نشدکه نشد...

حالا از اینا که بگذریم بالاخره اتوبوسای خوش قول رسیدنو ما راهی اردو شدیم...تو راه خداییش خیلی خوش گذرید!یکی از بروبچ داشت برامون آهنگ میخوند که خب به دلیل پاره ای از مسائل مجاز به افشا کردن بیتای پر معنی اون آهنگ نیستم!!همچنان داشتیم میرفتیم واز روستاهاهم رد میشدیم که ناگهان(!!) عطر خوش گوسفندی در هوای اتوبوس پیچیدن گرفت و ما نیز بسی مشعوف گشتیم و استشمامی کردیم بس غلیظ...

بالاخره رسیدیم....و تازه قصه شروع شد!!

بقیه شو تو ادامه مطلب بخونید...

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:33

صفحه بندی