كه بي توبرگ پاييزم
كه مي بوسد لب من را
خزان سرد بي پروا
بمان بامن كه دلگيرم
هنوز از مرگ تابستان دستانت
هزاران بار ميميرم
بمان بامن كه خاموشم
دگر از مرگ مريم ها
سخن برلب نميرانم
بگوبامن ميماني؟
مرا در سردي صحرا
ز آغوشت نمي راني؟
بمان ديگر
زتنهايي نمي گويم
من از طوفان نمي گويم
دگر درياي خاطر را
زخاكستر نمي پوشم
بمان بامن كه ميمانم
بگو ديگر نمي خوابم
ز لالايي ديدارت.
به هرجا سفر كردي
براي روز ديدارت
از اين فانوس دريايي
دو چشمم رامي آويزم....
برچسب:
نویسنده: تايافا