برابر اساطیر یونان، نارسیسوس جوان زیبایی بود که دختری به نام اکو دلباخته او شد. از آنجایی که زبان اکو، به دستور همسر زئوس قطع شده بود، او نمی توانست به نارسیسوس اظهار عشق کند و نارسیسوس از او رویگردان شد و به عشق او توجهی نکرد. سرانجام نیز اکو با قلبی شکسته از دنیا رفت. مطابق این افسانه، خدایان نارسیسوس را به خاطر این کار تنبیه کردند و او عاشق خود شد. به این ترتیب که روزی به هنگام نگاه در جوی آبی چشمش به تصویر خویش در آب افتاد در این حال شدیدا دلباخته تصویر خود شد و دیگر نتوانست آن نقطه را ترک کند. او به تدریج رنجور و نحیف شد و سرانجام تبدیل به گلی شد. همان گل نارسیسوس یا نرگس که در جویبارها می روید.
این نکته مهم است که اولا نارسیوس زمانی عاشق تصویر خود شد که عشق اکو را رد کرد. اینکه کسی شیفته تصویر خود شود یعنی به خودشیفتگی مبتلا شود یک تنبیه است. تنبیه او از دست دادن توانایی مهرورزی به دیگران است. ثانیا به طوری که در این افسانه مشخص است نارسیسوس نه عاشق خود بلکه عاشق تصویر خود شد و این در شروع شناخت خودشیفتگی نکته ای کلیدی است هم به خاطراهمیت تصویر و هم این که خودشیفته اصولا خود واقعی که خودی قابل دوست داشتن است را دوست ندارد بلکه تصویر خود را دوست دارد. ثالثا نارسیوس تصویر واقعی خود را در آب می دید. این یک تصویر واقعی بود، در حالی که فرد خودشیفته تصویری را دوست دارد و به آن وابسته است که خودش ساخته و پرداخته است و بدیهی است که این تصویر واقعی نیست.p>
برچسب:
نویسنده: تايافا