خرید بک لینک
زنگ شیمی بود ولی بیکاربودیم. چون قراربود کسایی که برای مستمر نمره کم دارند قرآن حفظ کنندوبعدش جلومعلم بخونن. پس سرمعلم با اون شاگردا گرم بود.

من وفاطمه وعطیه و... تصمیم گرفتیم مثه همیشه بچها رودست بندازیم وبخندیم. واسه همین بدروغ یه سری اسم هارو بلند میگفتیم

وهرکی برمیگشت ونگامون میکرد اون اسمو روش میذاشتیم. موضوع وقتی جالبترشد که من بلند گفتم (ابراهیم) ودوستم بلافاصله

برگشت ونگام کرد. تواون لحظه جمع منفجر شد وصدای خندها خیلی بالا گرفت. معلمم نامردی نکرد من وهانیه وفاطمه بلند کردو نشوند

دقیقا روبه روی خودش روی اولین نیمکت. هانیه به بهانه درس خوندن تونست برگرده سرجاش. ولی وقتی من گفتم قبول نکرد

البته بگم من وفاطی ازرو نرفتیم وهمون کارارو ادامه دادیم.راستشو بگم بیشترم بهمون خوش گذشت چون اون جلو سوژه بیشتری بود.

بدبخت فه فه(فریناز)،میگفتیم فریدون،برمیگشت میگفتیم شعلا برمیگشت. یعنی ترکیده بودیما... خود معلمم نمیتونست جلوی

خندهاشو بگیره ومیدیدیم که زیرزیرکی میخنده!!! برای خوندن قرآن،یه سری بچهای کلاسای دیگم اومده بودن! یه سوژه ای باز

اونا بودن واسه خودشون!!! هنوزوارد کلاس نشده بودن که بلند گفتم(فرخ) که یکی یطوری سرشوبرگردوند که مطمئنم اگه اسم

اصلیشو میگفتم اینطور واکنش نمیداد. خلاصه ،طرف مشغول خوندن شد که من نگاهم افتاد به کفشش. بلافاصله ک خوندنش

تموم شد، ازش پرسیدم سایز پات چنده؟؟؟ که معلم گفت:تو چیکارداری آخه؟؟ گفتم: تقصیزشماس دیگه...اگه گذاشته بودین که برگردم

عقب سرجام،دیگه چشمم ب پای ایشون نمیخورد که بخوام همچین سوالی بپرسم. معلمم گفت: تویی که من میبینم اگه سرجاتم بودی

یه سوژه پیدا میکردی ویه چیزی میگفتی!!! یه چند ثانیه ای همه چیزساکت شده بود که بازمن شیطنت کردم. همون دختره ای که

سایزپاش برام سوال بود دقیقا وایستاد جلوی نیمکت ما...منم نامردی نکردم واسه دیدن سایزش پاشو اززیرکشیدم واوردم بالا...

بدبخت کپ کرده بودو نزدیک بود بیفته... خانم موسوی همونطریکه با اخم نگاه میکرد زیرلب میخندید!!!!!

_:خانم موسوی خواهش میکنم بزارین من برم، بجان ناصر(اشاره به زینب) اگه حرف زدم اونوقت منو ازپنجره پرت کنین پایین

_:من اگه بخوامم زورم بهت نمیرسه بندازمت پایین

_:بهتون قول میدم داوطلبانه اینکارو انجام میدم

_:نه بشین سرجات تکونم نخور!!!!

فاطی گفت مریم بیخیال بابا اصرارنکن... دیگه همه چیزخسته کننده شده بود که صدای زنگ روشنیدیم .ازدستش خلاص شدیم.

درمجموع روزخوبی بود وکلی خندیدیم.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:29

صفحه بندی