

سلام . امروز توی کتابخونم یه دفعه چشمم افتاد به یه کتاب کوچولو که ریشه ی ضرب المثل های ایرانی رو نوشته بود نمیدونم تا چه حد داستاناش صحت داره. اسم کتاب هست داستان های امثال نوشته ی مسعود حبیب اللهی . چند تا از داستاناشو انتخاب کردم مینویسم . اگه خوشتون اومد بگین که چند وقت یه بار یه پست این مدلی بزارم .
تعارف شاه عبدالعظیمی
در قدیم زائران تهرانی که برای زیارت به شهر ری میرفتند پس از زیارت شب را در شهر ری توقف نمی کردند و به تهران باز میگشتند و ساکنان شهر ری با اطلاع از این موضوع از زائر تهرانی دعوت میکردند و چنین میگفتند که : تو را به این حضرت ، شب را در منزل بنده بمان و چون دعوت شونده نا گزیر از مراجعت بود لذا تعارف آن شاه عبدالعظیمی جنبه ی عملی نداشت و نمیتوانست مورد قبول واقع شود .
خیاط هم در کوزه افتاد
در روزگار قدیم خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود . وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند . یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد پس کوزه ای به دیوار آویزان کرد و هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگ ها را میشمرد . کم کم بقیه هم از این موضوع با خبر شدند و به سرگرمی تبدیل شد و هر روز از خیاط می پرسیدند چه خبر ؟ خیاط می گفت امروز سه نفر در کوزه افتادند . روز ها گذشت و خیاط هم از دنیا رفت . یک روز مردی که از فوت خیاط خبر نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت از همسایگان پرسید : خیاط کجاست؟ یکی از همسایه ها گفت : خیاط هم در کوزه افتاد !
صابونش به رخت ما خورده است
رختشویی لباس هر کس را برای صابون زدن میگرفت دیگر پس نمیداد و میگفت گم شده یا دزد برده . و از این جهت هیچ کس دومرتبه به او لباس نمیداد و او همیشه در جست و جوی مشتری جدید بود . روزی پیش مسافری رفت و گفت : آقا لباستان را بدهید صابون بزنم .غافل از اینکه مسافر او را می شناسد و دیگر فریب او را نمیخورد . مسافر گفت : صابون شما یک مرتبه به رخت من خورده و کافی است .
ماست ها را کیسه کرد
روزی به مختار السلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است . مختار دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد . چندی که گذشت با لباس مبدل به یکی از دکان های لبنیات رفت و مقداری ماست خواست . ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه؟ مختار با حیرت از ترکیب این دو نوع ماست پرسید . ماست فروش گفت : ماست معمولی همان ماستی است که از شیر میگیرند، بدون انکه آب داخلش بریزیم و قبل از حکومت مختار با هر قیمتی که میخواستیم میفروختیم . اما ماست مختار این طغار دوغ است که جلوی در دکان است و یک ثلث ماست و دو ثلث آب است و این ماست را با قیمتی که مختار دستور داده می فروشیم . حال از کدام ماست میخواهی ؟ در همان لحظه مختار دستور داد که ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش را محکم بستند . سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگه ی شلوارش ریختند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند . آنگاه رو به ماست فروش کرد و گفت : آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل ماست ریخته ای از شلوارت خارج شود تا دیگر جرات نکنی آب را داخل ماست کنی .! چون سایر لبنیات فروش ها از این جریان با خبر شدند همه ماست ها را کیسه کردند تا آب داخل ماست خارج شود و مثل همکارشان گرفتار نشوند .
برچسب:
نویسنده: تايافا