خرید بک لینک
خواستم دفترٍٍٍٍٍ ٍ دل بر تو دمی باز کنم بر تو اسرار نگفتم ، که نهان است هنوز

سلام . نمیدونم چرا یه دفعه دلم خواست بیام اینجا یه سری چیزا رو به ثبت برسونم . خب به نظر من عشق از نظر آدمای مختلف میتونه متفاوت باشه . اینکه اصلا عشق ناب و خالص وجود داره یا نه هم یه مساله ی بحث بر انگیزه . چون مادیات هم در بیشتر مواقع با معنویات مخلوط میشه و تفکیکش سخت میشه . یعنی وقتی عاشق کسی میشی از قیافش هم خوشت میاد یا دوست داری از نظر جسمی و روحی ماله تو باشه . احساس مالکیتی که میکنی خودش عشق رو از حالت معنوی خارج میکنه . خب من 18 سالگی عاشق شدم! البته اون کسی که من عاشقش شدم به هیچ عنوان از این مساله با خبر نشد . بهترین و بد ترین روزای عمرم اون روزاست . از 18 سالگی تا 21 این عشق طول کشید . بعد از این دیگه به شدت اولیه نبود ولی هنوز هم گاهی بی هوا یادش می افتم و بی جهت لبخند میاد رو لبم و بعد از اون لبخند هم یه آهی از ته دل میکشم و میرم دنبال بقیه ی زندگیم. حس اینکه عاشق کسی باشی بی نظیره . قابل وصف نیست . من نمیدونم بقیه چه جوری عاشق میشن ولی مدل من فکر کنم یه کم غیر عادی بود:)) اون 3 سال رو نفهمیدم چه طور گذشت. وقتی زنگ میزد و من گوشی رو بر میداشتم و صداشو میشنیدم ، رنگم میپرید . لبم خشک میشد .صدام میلرزید ، کف دستم عرق میکرد . قلبم تند میزد . وقتی گوشی رو قطع میکردم تا 7-8 ساعت بعدش هنور ضربانم تند بود . تازه هیچ حس مالکیتی هم نسبت بهش نداشتم . فقط آرزوم این بود که خوشحال باشه. یعنی اگه هر دختری هم میومد توی زندگیش تنها ناراحتیم این بود که نکنه اونجور که من دوسش دارم اون دختر دوستش نداشته باشه ، نکنه ناراحتش کنه. همین که خوشحال و سالم باشه و خنده رو لبش باشه واسم کافی بود . یه بار بهم گفت کنکور داری نه؟ گفتم آره . گفت میخوای چه رشته ای بخونی ؟ گفتم داروسازی دوستدارم . گفت به به . پس میخوای خانوم دکتر بشی :) . خندیدم . اون قشنگ ترین خانوم دکتری بود که از کسی شنیده بودم . خیلی مزه داد . وقتی قبول شدم یه روز زنگ زدم رو پیغام گیرش پیام گذاشتم بهش گفتم که دارو قبول شدم :) . وقتی به اون روزا فکر میکنم می بینم واقعا روزی نبود که 3-4 بار اسمشو به زبون نیارم . یه بار گفت تو هیچ سازی نمیزنی؟ گفتم نه ولی خیلی به پرکاشن علاقه دارم . از خنده غش کرد . گفت پرکاشن؟ گفتم آره :دی . گفت اگه جایی دی وی دی خودآموزشو دیدم میگیرم برات . گفتم نه مرسی . واقعا نمیدونم این عشق دوره ی نوجوونی بود یا واقعا عشق واقعی بود . ولی من خیلی دوستش داشتم خیلی . یه بار مریض شده بود به شدت . یه آنفلوانزای شدید . صداش در نمیومد . زنگ زده بود خونمون . گفتم ا؟ صداتون چقدر گرفته گفت آره خیلی مریضم . من از ناراحتی همون شب تب کردم . تا صبح هذیون گفتم . دو سه روز تب داشتم . باورم نمیشه که من همون آدمم . هر اثر و نشانه ای از اون واسم خوشایند بود . حتی اگه کسی رو میدیدم که شبیه اونه ، توجهم جلب میشد . من هیچ وقت حسم رو بهش نگفتم . البته گفتنش هم واقعا فرقی ایجاد نمیکرد . چون اولا که شرایطی وجود نداشت که من بتونم بهش برسم . دوما که من اصلا به داشتنش فکر نمیکردم . همین که عشق رو تجربه کردم کافی بود . اون مستی ای که از دوست داشتن کسی به آدم دست میده خیلی شیرینه. الان دیگه دنبال تجربه ی عشق نیستم . الان همین که کسی رو دوست داشته باشم و کنارش آرامش داشته باشم و اونم دوستم داشته باشه و واسش مهم باشم و بشه بهش تکیه کرد کافیه . اون عشق هیجان آوری که سوز و گداز داشته باشه معناشو واسم از دست داده . الان دوست دارم کنار یکی آرامش داشته باشم ، دوست دارم احساس امنیت کنم . توی اون 3 سال انقدر قلبم تند زده که دیگه کشش ندارم . دوست دارم کسی رو دوست داشته باشم که اونم منو دوست داشته باشه . نمیخوام یه طرفه باشه دیگه . لزومی نداره که در تب و تاب من بسوزه . فقط یه دوست داشتن ساده میخوام . دوست داشتنی که نگران این نباشم که مادیاتش با معنویات قاطی بشه . دوست داشتنی میخوام که احساس مالکیت داشته باشه. اینکه بدونم ماله منه .

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:28

صفحه بندی