ساعتهای نبودنت روی مچم بسته نمیشوند ...حلقه میشوند دور گردنم...چه سخت و چه غمناک ثانیه هایی است بی تو بودن...فائزه من هستی و خواهی بود در قلب و در جانم
اما من بی تو نیستم
تورا در قلب و دل و روحم کاشته ام
و الان تو در من ریشه کرده ای
در خونم در رگهام . در پوست و خونم
چنان ریشه کرده ای که غیر ممکن است از من جداشوی
درسته خودت نیستی
جسمت نیست فائزه من
ولی فکرت . خاطرات با تو بودن . صدات . نگاه پرمهرت . آغوش مهربونت
همه و همه در یادم هست و میماند و نمیتوانی از من بگیری
درسته جسمت رو از من گرفتی فائزه
اما ....
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 21:28