این شعری بود که تو همیشه زمزمه میکردی و هروقت تنها میشدی ناخودآگاه روی کاغذ مینوشتی
من باور کرده بودم واقعا واقعا دوستم داری و بهم دلبسته ای
اگر تورو از خودم نمیدونستم خیلی زود فراموشت میکردم
سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهی دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مِهرِ رُخِ جانانه بسوخت
سوزِدل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع
دوش بر من، ز سر مهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نَه، غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقهی زُهد مرا آب خرابات ببرد
خانهی عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله، دلم از توبه که کردم، بشکست
همچو لاله جگرم بی مِی و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ! که مرا مَردُمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی!
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه
9 تير
1392 ساعت: 21:28