یادش بخیر بچه کهبودیم...
قبل از اینکه عیدبیاد بوی عید همه کوچه پس کوچه هارو ورمی داشت جوری که دل آدم قنج می رفت...
وقتی با مامانممیرفتم بیرون برای خرید همچین با ولغ می چسبیدم به ویترین مغازه که یدفعه با نگاهپرغضب فرشنده روبرو می شدم و یواش یواش عقب می رفتم...
با اینکه هیچکدوم ازلباسامو خودم انتخاب نمی کردم اما همشون و اندازه همه دنیا دوست داشتمو روز
شماریمی کردم برای پوشیدنشون...وای ماهی قرمز و کهنگو...
همه خریدا یه طرفخرید ماهی قرمز یه طرف، ماهی قرمزی که زود باهاش دوست و هم صحبت می شدم، و پیشخودم می گفتم این ماهی قرمزه مثل ماهی پارسال دیگه نمی میره...اما...
سبزه ای که خودم میذاشتم و ...
تخم مرغی که رنگمیکردم با اینکه مامانم همیشه مخالف بودو...
وااااااای چقدر شادبودم...
اومدن عید کافی بودبرای شاد شدن دل ما بچه ها...
اما الان خیلی فرقکرده...
نه بوی عید میاد و...نه ولعی هست و... نه میتونیم با ماهی قرمز حرف بزنیم و... نه سبزه ای می زاریم ونه تخم مرغی رنگ می کنیم(همه ش آماده ش هست) وقتی بوی عید نمیاد دیگه هیچ شوقی نمیمونه...
چقدر دلم برای اون روزهاو ذوق و شوقش و دویدناش تنگ شده...
برچسب:
نویسنده: تايافا