
خدا نكند كفشهايت براي رفتن جفت شوند... خدا نكند يك جاده مقابل چشمانت قد بكشد و دامن آسمان را چنگ بزند...خدا آن روز را نياورد كه افكارت بي قرار شود و يك چمدان پر از رفتن و گشتن دست احساست بدهد و بكوبد بر پشت ترديدهايت وبگويد:برو!!!
مي خواهم بگويم گيرم خدا تمام اين ها را كرد و تو مسافر جاده شدي ؛حالا فرقي نمي كند چه جاده اي..خاكي ...آسفالت...اتوبان...مالرو...راه،راه است ديگر حتي اگر بيراه باشد حتي اگر تو عمري پشت پنجره اي بنشيني كه هي فصل ها را در ذهن بسته اش مرور مي كند و چشم بدوزي به پرنده هاي هفت شكلي كه گوشه ي بوم آبي و سفيد آسمان هر از گاهي نقاشي مي شوند ؛ حتي اگر بر دست هايت چمداني سنگيني نكند باز مسافري !
***
من پري غمگين و خيلي بزرگي را مي شناسم كه نه اقيانوسي دارد ونه ني لبكي تا تنهايي هايش را در آن فوت كند. پري غمگين و خيلي بزرگ روياهاي من يك جاده مي خواهد و يك جفت حوصله و يك كف دست صبر تا برود به گذشته ،بگردد تمام هزارتوهاي ذهنش را تا شايد پيداكند ...
***
فرض كن توي 9 سالگي ات كم كم قد مي كشي ،در يك كوچه تنگ و خاكي كنار دوستي نشسته اي ،پاهايت را دراز كرده اي روي فرشي از سنگريزه هاي بدجنسي كه هي تيزي اشان زير زانوهايت فرو مي روند و تو آن قدر محو عروسك موبلند و لپ قرمزي لميده روي دامن دخترك كناري ات هستي كه حتي پاهايت را جمع نمي كني و سنگ ريزه ها را پس نمي زني .فرض كن حرف از مادربيايد وسط و مهر مادري و به رخ كشيدن هاي كودكانه ، از به زبان آوردن حرف هاي بزرگترهايي كه به گمانشان پچ پچ كرده اند اما ...
***
خدا نكند روح احساست زخمي شود . مي دانستي احساس هم روح دارد؟ يا نه ، شايد من احساس مي كنم كه روح دارد!فكر كن يكي ندانسته چنگ بكشد رويش ؛خراش بردارد ؛خونين شود ؛مهم نيست چقدر درمانش كني ؛چقدر برايت مرهم بگذارند يا تيمارش كنند ؛ عميق باشد يا... زخم ،زخم است. زخمي كه روي روح احساست ايجاد شده خوب شدني نيست. آن وقت است كه تو اهل سفر مي شوي.پاهايت از هم سبقت مي گيرند براي دور شدن از زخمي كه خوب نمي شود . آن وقت است كه دلت مي خواهد بروي دست همه پري هاي غمگين و خيلي بزرگي را كه نه اقيانوس دارند ،نه ني لبك بگيري و با حوصله اي كه اندازه ي يك كف دست است هي دم جاده افكارت بماني و بلند داد بزني : به گذشته ، دربست... !!! بعد با تمام پري هاي غمگين بي اقيانوس و بي ني لبك كه اصلا هم كوچك نيستند بنشيني ته آن كوچه تنگ و خاكي در هواي 9 سالگي ات نفس بكشي و از دوستي بخواهي كه باز بيايد و حرف بزند از عروسك دست و پا كجي كه بوي پلاستيكش تاهمين حالا در دماغت هست .
***
خدا نكند رازي كه نبايد برملا شود .خدانكند پري، غمگين باشد و اقيانوس و ني لبكي دركار نباشد . خدا نكند كسي توي 9 سالگي اش روح احساسش زخمي شود. خدا نكند كسي بگويد: به گذشته ،دربست !!!
برچسب:
نویسنده: تايافا