یخ نزن! یخ نزن!
تو را میان دستهام گرم می کنم...
نمیر، نمیر!
نمیر عشق من،
بهار می رسد ز راه!
پر نگیر...
بمان، نرو...
در این زمانه هر چه قلب بود، یخ زده،
تو این یگانه قلب کوچک سپید را ز من نگیر!
همیشه فصل کوچ بود بهترین من
تو عشق را به جای کوچ برگزین.
که کوچ تو در این زمان
برابر است با کوچ من ز جان و تن!
بهار را می آورم ز پشت هفت کوه قاف،
برای تو، فقط برای تو...
یخ نزن!
نمیر!
امید را ز من نگیر...
از دوست عزیزم سعیده. م تاریخ ۲۴/۸/۱۳۷۹
پ ن۱: این شعرو لای دفتر خاطرات دوره دبیرستان پیدا کردم، روزگاری که گذشت..
پ ن ۲: فکر می کنم برای خیلی کارها دیگه دیر شده...
برچسب:
نویسنده: تايافا