شاید اگر خداحافظی می کردم ، چنین نمی سوختم..
شاید پس از سال ها می توانستم نگاهم را از آن چهره منتظر بردارم..
سوزاندمت...خاکستر شدی
افسوس که ندانستی چگونه خود را شعله ور کردم..
قلبم را ، عشقم را ، وجودم را
همه را یک جا به غرورم فروختم...
تو رفتی...
من ماندم، با دنیای درد...
با زندگی زیبایی که شکوهش مال دیگران بود...
خود رنج می کشیدم، می سوختم...
...
ای کاش امروز ، آن روز خداحافظی بود...
حیف که این ثانیه های گریزان همیشه می دوند..
و تو هیچ وقت نمی مانی...
...
می روی و طلوع آفتاب هم با تو می رود...
شاید باورت نمی شود
ولی اینگار که بعد از رفتن تو
تمام روزهای آفتابی کویر سرد بود
یخبندان قلب من به قلب ماسه های کویر رسوخ کرد...
آفتاب هم یخ زده بود...
...
نبودی...
خوشحال بودم که ندیدی
چگونه پژمردم...
چگونه حلاوت بهار برایم زهر شد...
چگونه روحم را با بارو بنه چند ساله ات بستی و بردی...
...
دیگر بعد از این همه حماقت، از چه گله می کنم...
نمیدانم...
...
حس می کنم هرگز مرا نبخشیدی
که این چنین در همه لحظات شادی رنج می کشم...
بغض می کنم
...
ولی این بار بدون غرور
با همه خاطرات پاییزی و بهاری...
با تمام افتخارات و موفقیت ها
با همه وجود پر دردم
تقاضا می کنم
مرا ببخش
مرا ببخش
بگذار آرام بمیرم...
پ ن: با تشکر ویژه از www.w32.ir برای این قالب زیبا
برچسب:
نویسنده: تايافا