
انگار همین دیروز بود. تمام بسته ش رو می ریختم کف دستم. اول میشمردمشون. بعد نگاه میکردم کدوم رنگ بیشتره. از همون رنگی که تعداد دونه هاش بیشتر بود شروع میکردم به بلعیدن!!! تا تعداد ِ دونه های همه ی رنگ ها به تعداد مساوی باقی میموند.
بعد خیلی فیلسوفانه، درست مثل ِ تفکر برای حل کردن ِ یه انتگرال دوگانه ی مثلثاتی سر امتحان ریاضی 2، می نشستم فکر میکردم!!
با وسواس و جدیت به این فکر میکردم کدوم رنگ رو بیشتر دوس دارم. وقتی اولویت بندی تموم میشد، از اونی که از همه کمتر دوسش داشتم شروع میکردم به مجددا بلعیدن!! هرچی به آخرش و دونه اسمارتیزای محبوبم نزدیک تر میشدم سرعتم هم کمتر میشد.
عجب دورانی بود ...
انصافا دختری هست که از اسمارتیز قرمز به عنوان رژلب استفاده نکرده باشه!
اينو از وبلاگ يه آجي(كه اسم وبش يه ارديبهشتي تمام عياره)برداشتم چون به شدت با شرايط اون روزگار من هم خواني داشتش...
(طبق تجربيات من اصلا بهمني ها و ارديبهشتي ها خيلي با هم جورن)
برچسب:
نویسنده: تايافا