یکی بود یکی نبود....
مردی بود تنهای تنها
زنی بود که آن هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود
مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود
خدا غم آنها را می دید و غمگین میشد....
خدا گفت:شما را دوست دارم که همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید
مرد سرش را پایین آورد و به آب رودخانه نگاه کرد و زن را دید و زن به آسمان نگاه کرد و مرد را دید
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و هز باران بارید
مرد دست هایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود
زن خندید
خدا به مرد گفت:
دستهای تورا قدرتمند میسازم تا با آن ها خانه ای بسازی تا هر دو در آن زندگی کنید
مرد زیر باران خیس شده بود
زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت
مرد خندید
خدا به زن گفت:
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را میبخشم تا خانه ای را که او میسازد زیبا کنی
مرد خانه ای ساخت..و زن آن را گرم کرد و آن ها خوشحال بودند
خداهم خوشحال بود
برچسب:
نویسنده: تايافا