تفکر محافظه کاری در ایران
کرامت اله راسخ
(۴۰)
فصل دوم: تفکر محافظه کاری
۲.۳ زمینه تاریخی
کارل اشميتتأثيری به مراتب بيشتر و ماندگارتر گذاشت. در حالی که اشپنگلر، مولر فان دن بروک وارنست یونگر با نوشتههای خود، به منزلة نويسندگان فعال محافظهکار در فاصلة بيندو جنگ در دوران پس از جنگ جهانی دوم به تاريخ پيوستند، حقوقدان کارل اشميت،چهارمين متفکری که در چهارچوب نظرية انقلاب محافظهکاری میانديشيد و مينوشت،توانست بعد از جنگ نيز به فعاليت تأثيرگذار خود ادامه دهد. اشميت توانست نظريهایضدپارلمانتاريسم با اعتباری گسترده تدوين کند. فرضية اصلی او در کتاب مفهومسياست (1932) به قرار زير است. همانطور که در اخلاق بين خوب و بد، و درزيباشناسی بين زشت و زيبا تمايز میگذاريم، شاخص سياست نيز متمايز کردن دوست ازدشمن است: «تمايز خاص در حوزة سياست که محرک اعمال و انگيزههای سياسی هستند،تفاوت گذاشتن بين دوست و دشمن است». دشمن را لزوماً نبايد «از نظر اخلاقی شرور» يااز نظر «زيباشناختی زشت» تلقی کرد. اشميت مینويسد، دشمن «ديگری است، بيگانه».اشميت با اين استدلال ليبراليسم را دشمن اصلی میداند، چراکه ليبراليسم مرز بيندوست و دشمن را مغشوش میکند. به عقيدة او، ليبراليسم حتی اگر فاصلة بين دوست ودشمن بگذارد، آنرا به مبارزه با دشمن خارجی محدود، و «مبارزة همواره در جريان» رافقط به «نابودی فيزيکی» دشمن در دورانهای مشخص جنگ تقليل میدهد. اين در حالیاست، که مبارزه با دشمن همواره در جريان است و شرط مبارزه با دشمن خارجی، استقراردولت نيرومند توانا به فلج و نابود کردن دشمن در داخل است، در غير اين صورت جنگخارجی به جنگ داخلی تبديل میشود. به عبارتی، جنگی شايسته اين نام است که تمامحوزة سياست را شامل شود و فراگير باشد. خلقی که «نمیتواند یا نمیخواهد بين دوستو دشمن تمايز بگذارد، از نظر سياسی محکوم به نابودی است». آنهايي که ادعا میکننددشمن ندارند، به اردوگاه دشمن خدمت میکنندو به آن تعلق دارند. تمايز بين دوست و دشمن در هر حال از بين رفتنی نيست». اشميتهرگونه ترديد در بارة افکار انسانگرايي را خيالبافی میدانست: «انسانيت ابزارايدئولوژيک کارآمد و ثمربخش در دستان توسعهطلبی امپرياليستی و در شکل اخلاقی آنوسيلة خوبی در دست امپرياليسم اقتصادی با مُهر جامعه ملل است: هر که به انسانيتاستناد میدهد، متقلب است».[1]
[1] Schmitt, 1932:27ff, Schildt, 1998:163
برچسب:
نویسنده: تايافا