در ميان انديشه هاي درهم و برهم
در جستجوي دل سردم
دلي از كينه خالي ،منزوي
دلي با كوله باري پر از تنهايي
دلي داغ دار و رازدار ،سنگ صبور
آن دلم را يافتم
دل من بگو از سفر درازت چه برايم تحفه اوردي
اين كوله چه سنگين است
دل : چه بگويم كه دگر سوز ندارم
من كه در ميان شكوفه هاي مرده آن درختان تازيان خورده از خشم آسمان
وضو گرفتم
حقم اين نيست
من كه در اين خفگان ، در ميان تاريكي
با گل سرخ زير پا له شده
پا به پا رقصيدم
حقم اين نيست
من كه در آن غلغله
نشستم به اميد فرشته راست نوشت ،و او ننوشت
حق من اين نيست
كه چرا كوله بازم جز غم نيست
حق من از ميان جنگل اين جمع
راه رفتن زير نم نم باران است
تا بسوزم از عشق ياري
كه من همدم ندارم
و او چهارتا چهارتا دارد
صاحب من كوله بارم تحفه تنهايي است
ولي دردم اين نيست
كبوتر با كبوتر ، منت روي منت ، باز با باز
فقير و مسكين و مستكين
همانند فرار از واقعيت
و زندگي در حقيقت
درد من اين است
چرا خدا تنهاست؟
برو براي نيم ساعت صحبت ، يك دوستت دارم از ريا، 1 شارژ بخر و بفرست برايش
آينده ات روشنتر از زغال سوخته آن گوشه حياط است
تو با خدايت ، من با خدام
بدان اي فقير بدبخت عاشق كه هميشه
شواليه با اسب سياه (سوار سياه)
مال شاهزاده است
كوله بارم گرچه سنگين است ولي
در آن زيپ كوچك زير آن دكمه
مهري سنگي ، سجاده اي نمناك
و يك تسبيح بردار ، نمازي بگزار
تحفه من اين مهر آسماني است
كه تا خدا هست هيچ كس تنها نيست...
***********************************
اگر تنها ترين تنهايان شوم باز هم خدا هست ، او جانشين تمام نداشته هاي من است
(دكتر شريعتي)
برچسب:
نویسنده: تايافا