از تلفنهایش متوجه شدم می خواهد برود به ماموریت نصفه ونیمه اش
دوباره لباس و وسایل مورد نیازش رو توی کوله اش چپاندم
رفتن اقای شوهر همانا وپلاس شدن خونه خواهرها همانا
موقع ماموریتهای شوهر به صاحبخانه قدیممان یعنی جناب اقای شوهر خواهر وخواهر پناه می اوریم زیرا که هم حس اشنایی بیشتری به این خانه داریم وهم قندکمان هم بازی دارد واگر شب وروز هم پیش هم باشند واخرش هم گیس و گیس کشی شود باز هم خسته نمیشوند
از این جاست که ما شب را در خانه کذایی خواهر ماندیم ووقت خواب انچنانی دلمان برای اقای شوهر تنگولیده شد که خودمان هم متعجب شدیم وبعد تلنگری به خودمان زدیم وگفتیم این بچه بازیها چه معنی دارد
بگیر بخسب .
اما نه کار از این حرفها گدشته بود دلمان اقای شوهرمان را میخواست همو که هرشب موقع خواب هزار تا نیشگونش میگیریم واز عمد لگدمالش میکنیم وایشان هم درصدد بر می ایند که تلافی کنند ولی رگشان دست ماست ومیدانیم گر خنده اشان بگیرد نمی تواند مقاومت کند وما پیروز میدان میشویم واینچنین میشود که ما از این بزن بزن دلومان خونک میشود
باری دوستان با یاد اقای شوهر سر بر بالین زندگی بنهادیم نصف شب انگار کردیم چیزی دارد بر روی ما رژه میرود
وما سریع السیر از جای پریدیم وخود را ازان مخمصه چندش اور رهاندیم وزود که روشنایی را به اتاق بخشیدیم جناب سوسکی را روی تخت دیدیم و سوسک دیدن همانا و هجوم حسهای چندش اور به جانمان همانا
رخت بربسته از اتاق وبه سالن تشریف فرما شدیم
اما مگر فکر وخیالش ما را می گذاشت پلک برهم نهیم
ارام برای خدا گفتیم ما اقای شوهر را می خواستیم شما سوسک را روانه ی تختمان کردید عجبا
حالا نصف شب یاد گل افتابگردون قصه افتاده ایم که تجربه دوستی با سوسک را داشته اند وکلی توی دلمان خندیده ایم به ایشان که اهش ما را گرفته است زیرا پست سوسکی اش انروز کلی ما رو خندانده بود
عاقا این حس بد ما را تنها نگذاشت ومن حرص خوردم واخرش خواهر وشوهر خواهر متوجه شدند وخودشان هم از بودن سوسک ان هم روی تخت شگفت اندر خجالت زده شدند
واین حکایت تلخ هنوز ادامه دارد ومن را بر ان داشته است که رخت سفر از این خانه بر بندم وبه خانه خویش پناه برم وبدون سوسک سر بر بالین نهم
یاد اوری بیشتر ان لحظات حالم را بر هم میزند
امید است که هرگز تجربه نکنید این لحظات بد وموذی را
تازه سوسکشم بزرگ بود
اهههههه
برچسب:
نویسنده: تايافا