خرید بک لینک
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInteetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

آھنگ گوش دادنی قلبممیگیرہ، نفسم توی سینہ حبس میشہ. دیگہ قول دادم آھنگ گوش ندم و عکساتم نگاه نکنم(با اینکه بازم بعضی وقتا یه گریزی به عکسات میزنم)، کاش صداتو داشتم کہ با شنیدنشآروم میشدم. حالا که میخوام آهنگ گوش ندم از ھزار جا صدای آھنگ میاد.

داداش برا اینکہ بخواد منوخوشحال کنہ با دوستش صحبت کردہ بود و دو ماه بوده که دنبال پارتی و نامه بوده کہبرم ی موسسہ تحقیقاتی دولتی توی شھر خودمون کار کنم. با مطرح کردنه موضوع خواست کهمنو سوپرایزم کنه ولی من از شنیدن موضوع بدجور ناراحت شدم (با اینکه به رومنیاوردم). داداش بدو رفت کہ نامہ رو بیارہ، ناراحت برگشت و گفت:"نامہ گم شدہ نمیدونم کجا گذاشتمش"حیونکی انقدر ناراحت بود ولی راستش من قند توی دلم آب میشد انقدر خوشحال شدم کہدیگہ شھرخودمون (دور از تو) کار نمیکنم. یکم گشت و برگہ رو پیدا کرد اینباراون خوشحال بود ولی من اشک توی چشام جم شد رفتم طبقہ پایین زدم زیر گریہ و شروعکردم به صحبت کردن با خدا. بخدا گفتم"تو روخدا کمکم کن، من نمیخوام ی زندگی مردہ ی الکی داشته باشم. من نمیخوام دور از کسیکہ دوستش دارم، باشم، تو راضی به اذیت کردن و ناراحتی من هستی، خب تو هم بگو هستیو خیال منو راحت کن".

حرف دلمو کہ نمیتونم بہ کسیبگم، مجبورا با داداش رفتم موسسہ. اونجا گفتند استخدامی ھاشون از ھمون شھری ھست کہپایان نامہ داشتیم، گفتند اون شھر استخدام بشم خیلی بھتر از شھر خودمونہ. آخ جون، یدنیا خوشحال شدم، اومدم زودی بھت اس دادم کہ" میخوام کارامو درست کنم بیام پیشت"، دلم برا ی بارہ دیگہ دیدنت بال بال میزد ولی توحتی جواب اس منم ندادی.( با اینکه میدونستم وقت هایی که منخوشحالم اصلا برات مهم نیست ولی باز خواستم توی خوشحالی هام تو هم باشی). اون روز انقدر خوشحال بودم کہ ھمہ متوجہ تغییر حال و رفتارم شدنچون از وقتی که اومده بودم اولین باری بود که خوشحال شدم. من تصمیمم رو گرفتم اگہنتونم ھم بیام پیشت باز تلاشمو میکنم دیگه به فکر کار کردن توی این شهر نیستم، مندوست ندارم این جور زندگی داشتہ باشم که خودمم از زندگیم راضی نباشم، که دائم تویغذاب باشم، من به این جور زندگی کردن عادت ندارم.

حتی اگہ تو جواب اس منو ندی باز من اس میدم (میدونمتقصیر خودم بود نباید بھت میگفتم کہ دارم وابستہ ات میشم، خودم میدونستم اگه بگم،دیگہ اس نمیدی ولی نخواستم دروغ بهت بگم و تو فکر کنی که اگه این مدت پیشم باشی میتونم فراموشت کنم چون خودم قشنگ خودمو توی این مدت شناختم، من بدطور وابسته اتمیشم و شدم، بدطور).

مھمترین سوالم اینہ کہ چرافک میکنی میتونم فراموشت کنم تو کہ توی دل من نیستی احساس منو درک کنی. چطور میتونی راحت واژه ی "زمان که بگذره میتونی فراموشم کنی" رو به زبونت بیاری؟ چطور؟

شدم ی مردہ متحرک، تو فککردی بس اگہ بم اس ندی رفتہ رفتہ حالم خوب میشہ و فراموشت میکنم در حالی کہ سختاشتباہ کردی، رفتہ رفتہ حالم دارہ بدتر میشہ. تو برو، تو برا تصمیم گرفتن آزادی ومیتونی با ھرکسی باشی ولی من دوست دارم فقط با تو باشم فقط با تو و به فکر تو، باتویی کہ تموم دنیامی، نه با کس دیگه ای ، به هیچ کس هم فک نمیکنم.

کجایی؟

کجایی؛ یک کلمه نیست، گاهیخیلی معنی داره ....

کجایی یعنی چرا سراغم و نمیگیری؟چیکار می کنی؟ چرا نیستی؟

دلم تنگت شده. یعنی براممهمی. یعنی کل زندگیم توی تو معنی میشه....

یعنی به یادتم. یعنینگرانتم.... و یعنی...................................

ع... تو رو خدا کجایی پس؟.......................................................................کجا؟

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:14

صفحه بندی