اون روزی کہ خدافظی میکردیمتو گفتی:"حالا کہ داری میری خیلیمواظب خودت باش. خیلی کارا برامون کردی واقعا دستت درد نکنہ. کارایی کردی کہاگہ ما خودمون بودیم این کارا رو نمیکردیم".این حرفا رو تو گفتی ولی من دلم انقد گرفتہ بود کہھیش کدومو نشنیدہ بودم. برگشتم خونہ، ھمون دختری کہ باھامون توی آزمایشگاہ کارمیکرد گفت"فلانی بھت این حرفارو گفت و ...". معلوم نبود اون روز توی چہ حالی بودم کہ ھیش کدومونشنیدہ بودم فقط توی این فکر بودم کہ چند قدم راہ موندہ کہ از ھم جدا بشیم،دیگہ داریم میرسیم سر خیابون، دیگہ ھمہ چی تموم شد، دیگہ آخرین قدمہ، دیگہنمیبینمت پس من بعده این چیکار کنم( الانم باز معلوم نیست توی چہ حالیم و چمشدہ، چون دیگہ نوشتہ ھام شدن زمان گذشته و خاطرات تو رو دارم به زمان گذشته مینویسم (یعنی دیگه داشتن خاطرات جدید ازت تموم شد؟ یعنی دیگه باید دست به دامنگذشته بشم تا بتونم تو رو توش پیدا کنم و دیگه خاطراتمون همین بود، دیگه خاطراتمونتموم شد؟؟؟؟) فکر اینکہ دارم ھمہ چی رو گذشتہ مینویسم دارہ داغونم میکنہ، کاش الانپیش ھم بودیم، فک کنم اینجوری پیش برم یکی دو روزہ دیگہ از بس گریہ کنم کیبرد لپتاپم بسوزہ، باید روش ی پلاستیک شیشہ ای بگیرم کہ اشکام نرہ توش، کاش پارافیلمی روکه تو گرفته بودی روی لپ تاپم، نمی کندمش ( .
روزای آخر روزای خوبیبودند. روزای آخر یادت میاد کہ ی روز مونده به رفتنم جراحی کردیم و زندہ موند، اونروزا آخرین لحظہ ھایی بود کہ باھم بودیم. روز آخر نھار با تو بود. قرار بود کہ کرہ،نوشابہ، پیاز، سس، تخم مرغ و... بیاری و ی نهاری بدی که تا آخر عمرمون یادمون نره تو یادت رفته بود که خیلی چیزا رو بیار وفقط تخم مرغ و نون آوردی. تخم مرغ آب پز خوردیم خودمونیم ها انصافا نهاری بود کهتا آخر عمرمون یادمون نمیره. اون روز با اینکہ بدطور دپرس بودم ولی خیلی خوش گذشت،دوست داشتم لحظہ ھای آخرہ رفتنم سربہ سرت بذارم تا یاد ناراحتیم و دوری ازتنیوفتم، ھی بہ شوخی میگفتم" اون نوشابہ رو بدش بہ من، اون سس و بدش اینجا، بچہ ھا دلستر میخورینیا نوشابہ و ..." . ولی تو فکرت پیشنوشتہ ھا بود کہ داشتی میخوندی. نمیدونم چم شد با اینکہ قرار بود نوشتہ ھا رو ندمدستت ولی بعد از اینکه تو عکسا رو نگاه کردی یھویی برگشتی گفتی "ی چیزہ سرگرم کنندہ ی دیگه مثل اینا داری؟" منم بدون اینکہ فکر کنم نوشتہ ھامو دادم خوندی(بدیا خوبش دیگہ با خودت) .
یادت میاد ی بار بهت گفتم "بعد از پایان نامه خودکشی میکنم با تیغ اسکالپر". تو به شوخی گرفتیش و گفتی که "ی تیغ استریل بردار تا مریض نشی". گفتم"شوخی نمیکنم. باور کن راست میگم و ...". میدونم باورت نشد، از همون موقع توی فکرش بودم. الانمی تیغ جراحی پیشمہ با ی رگ دست کہ ھزار بار نگاش کردم و یا رگ گردن کہ ھزار بارلمسش کردم، با اینکہ زندگی بی تو برام مث جھنمہ ولی دلم نیومد کاریبکنم. بیشتر صحنہ ای کہ (افتادم زمین و ھمہ جا خونی باشہ) اگہ مامانم اینو ببینہامکان دارہ سکتہ کنہ یا دیونہ بشہ نمیذارہ این کارو بکنم.
احساس میکنم مامانم بہرفتارام شک کردہ و کاملا فھمیدہ کہ تو رو دوست دارم ولی بہ روم نمیارہ (چون یا حرفنمیزنم، حرف زدنی ھم ھمہ حرفم فقط تویی، با اینکہ گند زدہ بودی توی لپ تاپ، منداشتم نگاش میکردم و بلند بلند میخندیدم {بخدا خیلی می خواست دست به لپ تاپ نزنمتا یادگاری بمونه ولی انقد گند زده بودی که نمیشد جایی لپ تاپ و برد و باهاش کارکرد، هرکی میدید هنگ می کرد}، مامانم میدونست ھرکی غیر تو بود میکشتمش) حیونکی بااینکہ تنھاست ولی سکوتہ منو نمیشکنہ، کاری بکارم ندارہ. داشت میرفت ی جایی، ازشخواستم"مامان تو رو خدا از تہ قلبت برامنم دعا کن". گفت "از خدا چی بخوام؟". گفتم"تو روخدا بگو ھرچی توی دلشہ". گفت "نہ، نمیگم بہ ھرچی کہ توی دلشہبرسہ شاید ی چی میخوای کہ بہ نفعت نیست، میگم خدایا خودت صلاحشو بھتر از خودشمیدونی".
این چند روزی کہ اومدم فقطدنبال ی جای خلوتم، دوست ندارم کسی پیشم باشہ، دوست ندارم کسی بام صحبت کنہ، کسیتنھایی و سکوتمو بشکنہ.از دیروز یه چیز جدید یاد گرفتم، من کہ شبا خوابیدنی زودیخواب تو رو میبینم، حالا بعدہ نھار ھم زودی قرص میخورم تا باز بخوابم کہ اینجوریھم دیگہ کسی کاری بکارم نداشتہ باشہ و ھم چشامو نبستہ تو رو ببینم و پیش ھمباشیم(این رَوِش امروز ھم جواب داد بعد نھار خوابیدم تا ساعت7 بازم تو رو توی خوابدیدم، دیگہ دوس ندارم از خواب بیدار بشم،کاش کہ بیدار نمیشدم). خیلی دلم ازت گرفتہو خیلی دل تنگتم، مگہ تو قول ندای تا حالم خوب شہ پیشم میمونی؟ قبلنا یهاصطلاحی بود کہ میگفتن "مردو قولش!!!" پس چرا روی قولت نموندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با اینکہ ازت خدافظی کردہبودم، نیمہ شعبان 3 بار اس دادم ھیشکدوم برات ارسال نشدن.
(فکر اینکہ تو بیای، من نباشم خواب و ازچشای عاشقم گرفتہ نیمہ شعبان مبارک(
اصلا ایرانسل هم باهام مشکلداره، خیلی دوست داشتم به ی بهونه برات اس بدم که اونم ارسال نشد. متن هم دلالت برامام زمان داشت و هم دلالت بر تو که تو بری آزمایشگاه و من پیشت نباشم، واقعا اینچند روز خوابه درست و حسابی به چشام نمیاد
با اینکه برات اس دادم که"خداحافظ، دیگه بعده این بهت اسنمیدم تا برات مشکل ساز نشه "ولی ھمہ خدافظی ھام دروغہ. من تپش قلبم فقط برا توست و فقط با وجوده تویه که قلبمکارمیکنه.
من به قلبم افتخار میکنم
با آن بازی شد
زخمی شد
سوخت و شکست
اما بطریقی هنوز کارمیکند
تا حالا نشدہ بودتو رو از خدا بخوام، ولی این چند روز چندین بار تصمیم گرفتم کہ تو رو ازش بخوام،موندم که اگه تو نباشی من چطوری زندگی کنم، تو که الان نمیبینی وضع و روزه زندگیمن به چه شکلی در اومده. نه تنها خودم بلکه همه هنگیدن که من چم شده.
رفتم اینترنت دیدم 10روزپیش درخواست دوستی فیس بوک دادہ بودی، من عضوش نیستم و نمیخوام ھم با این ایمیلمعضو بشم ولی عکس تو دانلود کردم و زدم توی گوشیم، شاید با ی ایمیل دیگہ عضو بشم، نمیدونماون موقع باز درخواست میدی یا نه؟
داردبہ جنون میکشد افسانہ ی این شیدایی
دلیلعضو شدنم توی فیس بوک فقط تو هستی
درضمن چرا موضوع رو بہ ل__گفتی. وقتی شنیدم کہ با ل__ در مورد من صحبت کردی بھت زنگ زدم، بات صحبت کردنی کہمکث میکردم، ی عالمه حرف پشته این مکث هام بود که نمیتونستم بگم. حالم اصلا خوبنبود و خوب نیس. انقدری زرنگ هستی کہ میدونم خودت دلیل ناراحتی و بدحالیمو قشنگمیدونستی. تو نباید بہ اون میگفتی. ل__ راس میگه تو با من چیکار داری؟ منکہ دلندارم. چرا باید برا کسی مهم باشه که زندگیم ریخته به هم، آدما فقط توی خوشی هاکنار هم هستن و وقتی کسی توی مشکل می افته دیگه پیشش نیستن که هیچ، از ناراحتیشخوشحال هم میشن. من انقد مھم نیستم کہ. ل__ خودش چی شدہ مگہ؟ فقط بچسب به اون وولش نکن. شوهر داره که داره، مگه اصلا شوهر مهمه، مگه اصلا عشق معنی داره....................... تو هم که همه حرفاتو به همه میگی، خواستی برواینا رو هم بهش بگو. چرا کسی درکم نمیکنہ، من بی تو دیگہ "من" نیستم، ازکسی انتظار ندارم که درکم کنه ولی واقعا این انتظار و از تو داشتم.
گفتی خودمو سرگرم کنم تا اینکه همه چی فراموشمبشه (چه راحت دم از فراموشی میزنی). با اینکہ اینجا، از2جا پیشنھاد کاری دادن دیگہاینجا دنبال کار نیستم، دیگہ ھم نمیتونم تمرکز کنم و پایان نامہ ام رو تموم کنمشیطونه میگه قید پایان نامه رو بزنم، حتی فکرہ اینکہ دور از تو باشم دارہ داغونممیکنہ. من اینجا نمیخوام سرکار برم میخوام بیام پیشت. میخوام بیام اونجا باهمآزمایشگاه بزنیم. کاش حالمو درک میکردی. اگہ میدیدی اون روزی کہ توی اتوبوس داشتممی اومدم چی کشیدم، رسیدنی چقد بدحال بودم کہ مستقیم بردنم اورژانس و ھمین کہ داشتحالم بھتر میشد، این فقط تو بودی که توی ذھنم بودی و زودی بھت اس دادم و ...... . اه دنیای لعنتی
الان ھم حالم خیلی بھتر ازاون روز نیست، بہ زور سرپام کہ کسی بہ رفتارام شک نکنہ، یا اینکہ نگن بابا اینمدائم مریضہ درحالیکی نمیدونن کل دنیا و فکرم تویی. دلیلہ مریضیم و بد حالیم فقطتویی. "تویی" که نمیتونم در موردت با کسیصحبت کنم (من که مثل تو ل—خانم ندارم که باهاش به حرفم و دردو دل کنم. من که مثلتو اون همه همکلاسی خوب و با جنبه ندارم که درکم کنن و به حرفام گوش بدن).
ھمدم تنھایی ھام شدہ: ی من،ی عکسات، ی گریہ، ی دلتنگی، ی دست خط تو (جزوه همون استادی که همشهریتون بود)، یآھنگ ھایی کہ برات ریختم و ... . . (خودم جزوه کامل اون استاد و داشتمولی چون اون دست خط تو بود ی کپی یادگاری هم ازش گرفتم).
حالا کہ داری اینا رو میخونی،بہ قول محسن یگانہ (آرہ بخند، بخند کہ حالم خندہ دارہ، نمیدونم چرا گریم روی توتاثیری ندارہ،آرہ بخند، بخند کہ حالم خندہ دارہ)
برچسب:
نویسنده: تايافا