حس خاصی بهت دارم شاید این حس بخاطره اینکه تا حالا با کسی نبودم وتنها کسایی که باهاشون بودم فقط داداشام بودند که چون زیاد دوروبرم بودن و زیادتحویلم میگرفتن منم فک کردم که تو هم مثل داداشامی و انتظار زیادی ازت داشتم کهداداشم باشی (راستش وقتی بهت گفتم که داداشم باشی میخواستم نهایت دوست داشته شدناز سمت تو رو داشته باشم چون داداش در هیچ شرایطی آبجیشو ول نمیکنه)
امیدوارم تا روز 31 خرداد روزا همینجوری برام بگذره چون سیر زمان وتحمل جدایی اینجوری برام خیلی راحته،چون میدونم که من توی قلبم واقعا دوستت داشتمالانم سعی میکنم تا وابسته بودنم و بهت کنترول کنم. نمیدونم شاید اینجوری دارم خودمو گول میزنم ولی به هرحال اینجوری برام بهتره، و تو هم هرجای این کره خاکی که باشیاگه از روی بیکاری خواستی یادی ازم بکنی، به یاد بیار که ی آبجی دیگه هم داری کهدوستت داره و تصمیم گرفته که فقط در اندازه ی داداشی که رفته مسافرت و دیگه قرار نیست که ببینتش دوستت داشته باشه،امیدوارم که دیگه این ی انتظار زیادی ازت نباشه...
الان کنارم ایستاده ای و کاراتو انجام میدی (توی این نوشته ها سعیکردم که نه اسمی از من، نه تو، نه دوستامون و نه کارامون ببرم چون میدونم همه اینمجهول ها برا تو معلومه). الان که کنارمی باز قلبم شروع کرده و قلبم میخواد که تندتند بزنه ولی دارم کنترلش میکنم، راستش دروغ نگم ی ذره تپشش زیاد شده (که قول میدمهمین ی ذره تپش هم بعداًها خوب بشه). خداییش دیگه قسمت مهم کارام تموم شدن و منتظردکترم تا بیاد و کارامو نشونش بدم و فقط مونده ی قسمت خیلی کوچیکه کارم که اونمصبح ها فقط ی ساعت بیشتر کار نداره. امروز که از خواب بیدار شدم میدونستم که دیگهبعد اون ی ساعت بهونه ای برای موندن پیشت ندارم، پس من چیکار کنم با چه بهونه ایبمونم آزمایشگاه؟منکه دیگه آزمایشگاه کاری ندارم. ولی خیلی خوشحال شدم اومدم دیدمکه تو هم امروز ماده درست نکردی پس تو هم امروز کار زیادی نداری و زودیمیری(آزمایشگاه نیستی که اگه برمم دلم بمونه پیشت، خیلی خوشحال شدم).
الان ساعت 19:26 هست و دارم ادامه خاطراتو مینویسم واقعا نمیدونمچی بگم، آخه: یکی از بچه ها گفت که مامانش میخواد بیاد آزمایشگاه و از من خواست تامنم بمونم پیشش، منم از خدا خواسته قبول کردم. داداش میخواست بره خونه ولی تازهدفترشو باز کرده بود و دیده بود که امروز ی عالمه کار دیگه داره، بدجور خورده بودتوذوقش، چندتا وسیله هم خواسته بود ولی فعلا از سمت دانشگاه براش نیاورده بودن ومسئول گفته بود نیم ساعت دیگه خبر میده که میتونه اون وسیله ها رو پیدا کنه بده ویانه. توی همین حال یکی از دوستای منم اومد پیشم، داداش اونو قبلا میشناخت. دیدم کهداداش حوصله نداره، رفتم کمکش. دوستم هم نشت ی گوشه (این دوستم میدونست که کسی کهمن الان پیشش برا کمک کردن ایستادم چقدر برام عزیزه و چقدر دوستش دارم. چون اونروزی که ما همگی برا ی کاری قرار بود بریم بیرون من از همون موقع داداشو دوستشداشتم ولی داداش خبر نداشت. شب داداش بهم زنگ زد که فردا دوستشم با خودش میاره.منم قرار بود با این دوستم که الان اومده آزمایشگاه برم همونجا که داداش و دوستشمیان. برگشتم به دوستم گفتم که "تو دلم افتاده این (دادش) میخواد با ی دختر بیاد." ولی دوستم گفت که" نه بابامنظورش دوست پسرش بود" فرداش کنار دانشگاه قرارگذاشتیم تا باهم بریم. ما زودتر از داداش اینا اونجا بودیم. دیدم که داداش بادوستش ل... خانم اومدن جلو و بعده سلام، معرفی کرد که دوست دخترمه. دوستم دید کهمن با دیدن دوست دختره داداش چقدر جاخوردم و حتی دیگه یادم نبود که من دوستم رو بهداداش اینا و دوست دختره محترمشون معرفی کنم. پس دوستم زرنگی کرد و شروع کرد بهمعرفی خودشون. من تازه فهمیدم که گند زدم. کل مدتی که اون روز باهم بودیم رفتارامو خنده هام الکی بود و فقط دوستم میدونست که ته دلم چه حالی بودم. داداش خسته شدهبود و اومد دراز کشید روی پای ل... خانم. ناخوداگاه همون لحظه اشک چشامو گرفت زودیبه دوستم گفتم "بیا بریم اون طرفتر، فوقش بچهها فک میکنن پس ... داشتیم". ما رفتیماون سمت، به دوستم گفتم "من نمیتونم اینجابمونم حالا که شما میرین منم میخوام باهاتون بیام، توروخدا منو اینجا تنهام نذارینمیترسم رفتارم عوض بشه و حس کنن که ناراحتم"و هزارتا چرت پرت دیگه یادم نمیاد. اومدیم هرچی گفتیم که منم میخوام با دوستم اینابرم، داداش قبول نکرد. فک کن اون روز چه روزی برام بود. ولی دیگه بعده اون روز هیچصحبتی در مورد داداش با دوستم نکردیم و فقط دوستم میدونست که ی عالمه دوستش دارم.الان دوستم فقط به صرفه اینکه دختر بود میتونست درکم کنه که هر روز از صب پیشه کسیباشی که دوستش داری ولی اون هیچ حسی بهت نداشته باشه یعنی چی و چقدر برام سخته).
خاطراتگذشته که گذشت؛ حالا توی آزمایشگاه بودیم و من کمک داداش میکردم که یهو کم موند ازروی صندلی بخوره زمین. ناخواسته هل شدم و دستم و بردم سمتش تا نذارم بخوره زمین،خودش پاشد ولی من از اینکه پیش دخترا کم مونده بود از دستش بگیرم خندم گرفت (آخهما تا حالا دستامون به همم نخورده). پاشد و بعده مدتی شروع کرد به حرف زدن. چندوقتی بود که واقعا دوس داشتم اگه منو مثل آبجیش بدونه، حرفای دلشو بیاد پیشم بگه،حتی اگه خودم با شنیدن حرفاش ناراحت شم و حتی اگه نتونم کمکش کنم ولی دلش خالیبشه. توی خونه اگه از بچه ها کسی دلش بگیره میدونه که من میتونم آرومش کنم و میادپیشم ولی موضوع داداش فرق میکنه وقتی که حرف میزنه من دیگه زبونم بند میاد، دیگهنمیتونم راهنماییش کنم چون هرچی بگم خواسته یا ناخواسته به خودمم ربط داره پسنمیخوام از حرفام هیچ جور دیگه و اشتباهی برداشت کنه بنابراین جوابی برا حرفاشنداشتم و گوش میدادم. وقتی داشت داستان زندگیشو میگفت حالم داشت خراب می شد. چونراحت میتونستم درکش کنم و معلوم بود که این مدت چقدر براش سخت بوده (حرفایی کهزده، کارایی که کرده، و سخت تر از همه تبریکی بود که به اونا گفته. آخه عید دوستشهمون که مینابی هست زنگ زده بود و گفت که ازدواج کرده و من خیلی خوشحل شدم و راحتبهش تبریک گفتم، وسط حرف زدنام به فکر این افتادم که اگه الان آقا ع... (داداش)بهم زنگ میزد و میگفت که عقد کرده من چه حالی میشدم. اصلا دیگه نفهمیدم چطوری بادوستش صحبت کردم و چی بهش گفتم. تا 2 روز اعصابم بد ریخته بود بهم ). امروز از شنیدنحرفایی که ته دلش بود و سنگینی می کرد خیلی ناراحت شدم ولی داشتم کنترل شده رفتارمیکردم که یهو مسئول زنگ زد که "وسایلا آماده شدند بیاین تحویل بگیرین" منم گفتم" 5 دقیقه دیگه میام". ولی تا برگشتم سمت داداشدیدم اعصابم بد ریخته بهم و نمیتونم خودمو تا 5 دقیقه دیگه کنترل کنم. فوریگفتم"من برمبگیرم بیام".زودی از آزمایشگاه زدم بیرون. بغض گلومو گرفته بود (خودم قشنگ میدونم که همون قدیکه اون مغروره منم مغرورم، باز اون بهتر از منه اون هرچی به ذهنش بیاد و میتونهبگه ولی من ...). اگه داداش واقعی خودم بود حتما اون لحظه بغلش میکردم، ولی خودشگفته که داداشم نیست. کاش میدونست همون لحظه ای که این حرفا رو میگفت من هم ازناراحتیهاش ناراحت بودم چون کسی رو که دوستش داری رو به هیچ عنوان دوست نداری کهناراحت ببینی. بدجوری دلم به خاطره شکسته شدنه دلش شکست.
حالم بدتر از گریه پشت تلفنل... خانم بود چون هیچ وقت دوست ندارم ناراحتی ی نفره دیگه رو ببینم بدتر اینکهاون ی نفر هم تو باشی. کل این مدت که تو می اومدی و دپرس بودی ناراحتی خودم ی طرفاز ناراحتی تو هم بدتر ناراحت میشدم. امروز تکلیفم با خودم مشخص نبود که برای توگریه کنم و یا بازم برای تو
(برای تو گریه کنم=چونمیدونم روزایی که داشتی چقدر برات سخت گذشته ویا باز برای تو= بخاطر خودم).
میدونی پیش من که اینهمهدوستت دارم داشتی در همون لحظه از دوتا دوست دخترات صحبت میکری (من چی بگم و به کی بگم که حال منبهتر از حال تو، توی اون موقعی که به خواستگاره دوست دخترت تبریک گفتی نبود ).
حالم داغون بود. دوستم رفت. من دوباره ازش پرسیدم تا اگه چیزی همتوی دلش مونده بگه تا سبک بشه (کاری که من توی این مدت نتونستم بگم و حرفامو حتیخودشم گوش نداد و دائم ساکت بود مثل کسایی که قهرن و حالا که من هفته بعد دارممیرم داره باهام حرف میزنه). حرفاش که تموم شد داشتم از بغض خفه میشدم به خودم قولدادم پیشش گریه نکنم. احتیاج به هوای آزاد داشتم رفتم حیاط. اومد و گفت: "نمی یای بریم؟". من سر جام خشکم زد،آخه چند وقتی بود که دیگه باهم نمیرفتیم. خودش تنهایی میرفت و منم تنها، به یاد روزاییکه باهاش پیاده تا در پایین میرفتیم، پیاده میرم. جالب اینکه من اومده بودم بیرونکه اون اشکای منو نبینه و متوجه حالم نشه و منتظر بودم دوباره مثل همیشه وسایلشوجمع کنه و بره و من راحت تر بزنم زیرگریه کوفتی (بخدا نمیدونم چرا دوستش دارم). حالاکه خودش میگه باهم بریم منم وسایلمو برداشتم تا همین چند لحظه باقی مانده رو همباهم باشیم (آخه دیگه امروز آخرین 3شنبه ای هست که باهمیم) ولی به خودم قول دادمکه فقط ی همکلاسی برام هست و دیگه لزومی نداره حق ندارم طول مسیر بهش نگاه کنم و الکیاعصاب خودمم خورد بکنم چون خودشم گفته که هیچ حسی بهم نداره(خداییش ته دلم لحظههای باهاش بودن و قدم زدنمون و خیلی دوست دارم و توی دنیا با هیچ چی عوضش نمیکنم،حتی اگه اون لحظه قهر باشیم ویا باهم صحبت نکنیم).
توی مسیر ساکت بود و لبخند سردی توی چهرش بود. گفت که دوستاش اومدنپیشش و وقتی که میشینه با اونا صحبت میکنه آروم میشه (ولی بخدا قسم داره اشتباهمیکنه اصلا اشتباهه که آدم پای دوستاشو توی خونه و زندگیش و احساسش باز بکنه). غیرمسقیم بهش گفتم ولی نمیدونم شاید احساس میکنه خیلی تنهاست داره این کارارو میکنه.یکم که رفتیم پایین تر دوباره در مورد خودشون صحبت کرد و گفت " میگن وقتی که خدا ی چیزو از آدم میگیره ی چیزه بهتر از اون رو بهشمیده. " دوباره برگشت و نگام کرد و ادامه داد"به نظر تو حالا خدا میخواد چی بهم بده". منم گفتم"نمیدونم". ولی ته دلم گفتم کهامیدوارم خدا همیشه بهترین ها رو بهت بده(این واقعا خواسته قلبم بود که با هرکی کهمیخوای باش ولی خوش باش). رسیدیم کنار خیابون که قراره از هم جدا شیم، همون جاییکه آخرین باری که باهم اومده بودیم بحثمون شده بود و من خدافظی کردم ولی اون حتیجواب خدافظی منم نداد. اینبار برعکس سری پیش، آروم از هم خدافظی کردیم.
برچسب:
نویسنده: تايافا