حالا اینا رو ولش کن، امروز به فکرم افتاد که بشینم متن ها رو ازاول بخونم و بعضی از جاهاشو که یهو احساسی شدم و چرت گفتم و حذفشون کنم تا تو هرفکر احمقانه ایی رو که به ذهنم افتاده رو ندونی، بعدش منصرف شدم. میدونی چراحذفشون نکردم؟ بخدا قسم فقط به خاطر اینکه تا حالا نشده بهت دروغ بگم (شاید بعضیچیزا رو نگفتم که بعدا اگه موقعیتش پیش می اومد قرار بود بهت بگم ) کل این مدتی کهمنو دیدی ( ولی نشناختی) همه کارام و حرفام راست و خدایی بود. از اینکه خودتفهمیدی صداتو ضبط میکنم خیلی ناراحت شدم چون قرار بود خودم روزی بهت بگم. حتی اونجا هم که گوشی رو داده بودم بهت فکر کردم که ضبط کردنهصدات، موضوعه چندان خاصی نیست که گوشی رو راحت دادم چون بخدا قسم، به جون خودت کهعزیزترینی و اگه باورت نمیشه به جون کوچولویی که الان خونه مون هست قرار بود روزآخر راستو حقیقتشو بهت بگم که صداتو ضبط میکنم (این مدت خیلی از این بابتناراحت بودم و هستم چون احساس کردم که تو فک کردی من میخوام از تو آتو داشتهباشم ولی فک نکردی که به چه دردم میخوره؟ بجز خودم پیش کی میتونم پخشش کنم؟ آخههمون قدری که صدای تو توی اون بود صدای منم اونجا بود منم همه چی رو بهت گفته بودمکه اگه این صداها پخش میشد برا تو بد نبود بلکه برا من بد بود که دخترم. امیدوارممنظورمو فهمیده باشی و بدونی که این مدت سر این مسئله چقدر ناراحت بودم با اینکهمیخواستم به روم نیآرم).بخدا خیلی برام عزیزی.حالا هم که دیگه تصمیم گرفتم این متنها رو بدم بهت فقط بدون شاد بودنت برام مهمه و سعی کردم هیچ وقت کاری نکنم که به ضررتباشه به خاطر همون بود که صداها و حتی اس ها رو پاک کردم تا از بابت من خیالت راحتباشه و انقدرم دوستت دارم و بهت اعتماد دارم که این برگه ها رو میدم بهت. اگر همخواستی مطمئن بشی که خاطرات روزهای قبل و دستکاری نکردم برو به سایت www.daftarehkhaterateman.blogfa.com ونگاه کن و ببین که همه چیزیایی که توی این برگه ها هستن دقیق همون چیزاییهستن که سره همون تاریخ مشخص توی سایت گذاشتمشون ( و اگه هم خواستی که دیگه هیچحرفم و و حتی دوست داشتنمو باور نکن که اینا دیگه همش به خودت بستگی داره).
ی چی بگم؟ الان ساعت 18:52 هست و من گشنمه ولی اینبار نمیخوام چیزیبخورم، میخوام مثل تو بخوابم. یادت میاد گفتی " وقتی که آدم گشنه باشه وبگیره بخوابه،اون موقع خوابیدن حال میده". منم میخوام بخوابم تا باربی شم J . دوستت دارم داداشی جونم. راستش بگم ته دلمچیه: "روزایی که تو بام خوب هستی و حرف میزنی وقتی که به ته دلم رجوع میکنممیبینم که همون، فقط در حد داداش دوستت دارم( این الان واقعا حرفه دلمه). ولی وقتیکه بم اس میدی و یا چشمم به چشات می افته، نمیدونم چرا نوع دوست داشتنم عوض میشه؛بخاطره اینکه بیشتر وقتا کلافه ام چون توی دوست داشتنه خودمم موندم.
الان و در همین لحظه ای که اینا رو می نویسم واقعا در حد داداشدوستت دارم (اونم بی نهایت). درضمن خبرداشتی که خنده هات چقدر شبیه خنده هایداداشمه و کارات ، البته خودمم خبر نداشتم که چقدر خنده هاتون شبیه هم هست، چندروز پیش زنگ زده بود، ی لحظه واقعا مثل تو خندید؛ جاخوردم مثل این بود که تو پشتتلفن باشی. دلم خیلی براش تنگ شده اونم گفت که دلش برام ی ذره شده (البته میدونمحرفایی رو که داداشم زد و گفت که دوستم داره و دلش برام ی ذره شده، واقعا همشونراس راسکی هستن؛ و برعکس تو،اون منو دوستم داره و حسم بهش ی طرفه نیست). برم خونهسعی میکنم توی دنیای کوچیک خودم، بیشتر از همه اونو دوست داشته باشم.
برچسب:
نویسنده: تايافا