حالا ساعت 10:08 هست و من امروزدارم خاطرات رو بجای اینکه توی گوشی بنویسم، توی برگه می نویسم. خدایا اه، هندزفریرو باز گذاشت گوشش. با اینکه هندزفری گوششه ولی نسبتا حالش خوبه، فک کنم اینمدیونه شده، آخه یهو با آهنگ میرقصه، یهو دپرس میشه، یهو ترانه ها رو بلند میخونه ویهو هم میبینی که داره قرآن می خونه!! مثل همیشه رفت و فقط برا خودش چای ریخت. یکیاز بچه ها صداش کرد که"چیگوش میدی، هندزفری رو دربیاره که ما هم گوش بدیم". گفت"آهنگ، حرفای بدی میزنه برا شمامناسب نیست که بذارم گوش بدین". آخ، فک کنم که دید دارم خاطره می نویسم.
نه ندیده بود. الان اینارو توی خونهدارم می نویسم اونجا دیگه ادامه ندادم که لو میرم که خاطرات می نویسم، اگه دخترایگروه هم متوجه بشن که خاطره مینویسم نورعلی نور میشه و ... . بعده مدتی هندزفری رودر آورد، بهش گفتم که ناهار آوردم، ما همیشه سر نهار بحث داریم. بهم گیر میده که :"خودت نهار بخور. برا چی برامن هم میاری؟ اگه بازم بیاری من دیگه نمی خورم. دیگه بعده این نیاری ها". منم هزار بار تصمیم گرفتم کهحرفشو گوش بدم ولی نشده آخه تنهایی اصلا نمی چسبه. امروزم دوباره گفت "من هزار بار بهت گفتمم خودت بخورنیار، یادت نیست جلسه پیش هم گفتم که این آخرین باره کا میخورم و دیگه هر وقتی همبیاری من نمیخورم" بعداز ی عالمه بحث برگشت گفت " چند شبی میشه که نمی تونم چیزی بخورم. دیشب تا حالا چیزی نخوردم" منه دیونه هم نتونستم جلویدهنمو بگیرم، تندی گفتم " آره، اینجا که ایستاده بودی کاملا معلوم بود که لاغر کردی". زودی شکمشو نگاه کرد. گفتم"منظورمشکمت نبود بازوهات بود ".گفت " آرهدیگه، دیگه دارم لاغر میکنم میخوام باربی بشم". دیونه ، آخه باربی کهدختره. کی دوست داره که تو باربی بشی، مرد باشی بهتر نیست؟، ته ریش هم گذاشتنیخیلی بهت میاد واقعا با جذبه و مردونه میشی، ولی امروز اونارم که زدی اومدی!!! یکمگذشت بالاخره با اصرار من یکم نهار خورد.
گوشیش زنگ خورد، ای جان داشت بهزبونه مادری با مامانش اینا صحبت می کرد. خیلی دوست داشتم پیش من بودنی به زبونمادری صحبت کنه. بعد اینکه قطع کرد گفت " سر این موضوعی که میدونی (موضوعهx )، من با همهصحبت کردم، خاله هام ، آبجی هام ولی کسی نتونست آرومم کنه. کل این مدت تنها کسی کهتونست آرومم کنه، مامانم بود. ". از شنیدنه اینکه دلش آروم شده خوشحال شدم و توی دلم گفتمکاش خیلی وقت پیش با مامانت صحبت می کردی.
امروز همونطور که حدس زده بودم خوب گذشت و حالمم خیلی بهتره وبیشتر به خاطر داداشم خوشحالم که اونم امروز حالش خوب بود.( خودش نمیدونه که بامصحبت کردنی واقعا دیگه بهونشو نمیگیرم ولی وقتی که دپرسه بیشتر به یادشم و ناراحتیمیکنم).
توی کل این مدتی که اینجا بودم امروز اولین روزی بود که واقعا ازته دلم خندیدم. امروز به این نتیجه رسیدم که اون فقط برا داداش بودن گزینه خوبیبرام هست و تمام. دیگه تصمیم دارم قلبم برا خودم و خونواده ی خودم بزنه. البتهالان تصمیم گرفتن و زدن این حرفا برام خیلی راحته از این می ترسم که بعده چند روزنتونم روی حرفم بمونم و باز بهونشو بیارم. احساس می کنم اگه رفتارش اینجوری باشه،آخر این ماه که من میخوام برم راحتتر بتونم ازش خدافظی کنم و دل بکنم (البتهامیدوارم).
حرف از جدایی زدنی دوباره دلم میگیره، الان ی لحظه به فکرم افتادکه اگه اینا رو پیرینت بگیرم و آخرین روزی که میبینمش بدم بش، چی میشه؟ . نمیدونم چرا وقتی ی چی میوفته توی ذهنم حتی اگهبه نفعمم نباشه تا عملیش نکنم دست بردار نیستم. مثل چند هفته پیش که میدونستم وقتیاس بدم جواب نمیده باز با این حال اس میدادم. و یا عید که رفتم خونه با اینکهمیدونستم ممکنه صداش و یا اس هاشو کسی توی گوشیم ببینه باز حذفشون نکردم و رفتمخونه ( اون روزی هم که قرار شد اس هاشو حذف کنم میدونستم که اگه اون لحظه حذفشوننکنم دیگه حذفشون نمیکنم و برام درد سر میشه، پس فوری زدم حذفشون کردم.). خدا آخرعاقبت این تصمیمه احمقانه رو که گرفتم به خیر کنه.
برچسب:
نویسنده: تايافا