بار خدایا :
می پندارم که در ، دهر زمان رو به فراموشی میروم .
فراموشی که مرا در سردابهای پر از التهاب مدفون ساخته است .
می پندارم که جهان نیز در حال خاموشی به سر میبرد و تو پیوسته در حال روشن کردن نورهای ازلی دلهای
سرد و یخ زده که جولانگاه ماتم های غم زده شده اند .
غم هایی که کلبه های مهربانی را به ویرانی کشانده اند .
حس کودکانه یک مرغ مهاجر که با چکاوکهای خسته بال همراه میشود و بر فراز آسمان بی انتهایت در
انتظار به سر میبرد .
براستی سهم آنها از این انتظار چیست ؟
چشمانی که تو را می بینند و چشمانی که بسته می مانند تا بگویند :
باشد زمانی دیگر …
برچسب:
نویسنده: تايافا