بعضی پل ها نه معروفند و نه مجلل ، اما به درد بخورند!
درسی که میدهند این است: در گمنامی و سادگی هم میتوان کار آمد بود، برای
به درد بخوربودن نیازی به های و هویی نیست!
برخی پل ها چشم نوازند اما جایی برای ایستادن و ماندن و تماشا کردن ندارند.
این پل ها میگویند: بگذارید و بگذرید. چشم بیاندازید و دل مبازید.
زندگی مانند یک پل، جای ماندن نیست، محل رفتن و رفتن و رسیدن است.
ما برای ماندن خلق نشده ایم. برای...
بعضی از پل ها محزون هستند!
درس میگیریم که حزن جزو زندگی است. کدام زندگی است که سهمی از حزن
در آن نباشند. اما حزن خانه آدمی نیست. حزن پلی است به سوی آینده ای شادتر.
بعضی پل های طولانی را که میبینیم، به ذهنمان خطور میکند که برای عبور به
سوی آینده ای بهتر، گاه باید سال ها در راه بود، اما همین راه است که آدمی را
می سازد.
برخی پل ها این سویشان تاریکی است و آن سویشان نور، یاد کفش هایم می افتم
که باید بپوشم و راه بیافتم رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
برخی پل ها غرق در رنگ هستند! یادم می آید که ایکاش من هم رنگ میگرفتم
هر چیزی با رنگ خودش زیبا تر است. و انسان با رنگ خدا !
برخی پل ها معلوم نیست به کجا منتهی می شوند، اما نوری در انتهای آن پل پیداست.
یا زندگی ام می افتم ! نمی دانم که زندگی را چگونه و کجا به پایان خواهم برد؟؟؟
اما نور امید در برابر دیدگان و درون دلم جاری است.
نوری که می دانم نسبت با خدا دارد.
برچسب:
نویسنده: تايافا