خرید بک لینک

سرش رو گذاشت رو بالش،چشماشو بست.وای چه خبر بود تو مغزش!عجب برو بیایی داشت!چقدر آدما توش

حرف میزدن!خودش رو اون وسط دید که هاج و واج داشت به اطرافش نگاه میکرد.اینا کی ان؟اینجا چی کار دارن؟

دکمه ی pause رو زد!صدا قطع شد،همه خشکشون زده بود.

کنترلشم انداخت تو پارچ آب......

آخیییییییییش!حالا دیگه میتونست با خیال راحت بخـابه.

امّا نه!یه صدای دیگه اونو متوجّه خودش کرد!

گوشاشو خوب تیز کرد.....تالاپ تولوپ،ترق توروق.........انگار داشت تو بازار مس گرا راه میرفت.

صدای قلبش بود.

گرفت نشست.

دستاشو با الکل شست،بعد کردش تو حلقش.قلبش رو دراورد بیرون.

اونقدر با چکش زده بودن روش که قـُر شده بود بدبخت.

با سمباده سابیدش تا صاف بشه،بعد اسپری فرمز روش پاشید.

گذاشتش سر جاش.

دوباره سرش رو گذاشت رو بالش .آخ که چه حالی میده خاب بی خیالی!!!!

داشت چشماش گرم میشد که یهو ساعت زنگیش شروع کرد به حرف زدن.......

صبح شده بود........

پشیمون بود که چرا کل شب و گذاشته بود پای تعمیر خودش.........

دوباره تالاپ تولوپ،ترق توروق...........

دوباره ملّت شروع کرده بودن به حرف زدن تو اون کله ی کوچیکش.........

صدا میپیچید.........

آره دوباره صبح شده بود.......

دوباره کلاغ قلبش شروع کرده بود به قار قار..........

روز از نو.............. قاتل حرفه ای اسفند ۸۸

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:14

صفحه بندی