یک عصر پنج شنبه ای کسل کننده و من و توهمات و آفتاب داغ وسط این رنگین کمون از قرصام..
همش فکره اینم که نکنه تهدیدشو عملی کرده باشه ، شماره ای هم ازش ندارم ، هفته پیش گوشی موبایلمو
گم کردم و هیچ دسترسی به هیچ شماره ای و هیچ کسی ندارم و علی رغم آی کیوی بالایی که دارم ذهن
ماندگاری ندارم و وقتی حتی نزدیکترین دوستم یا حتی خاهرم بهم زنگ میزنه چون هیچ شماره ای به اسم توی
گوشی جدید سیو نشده مجبورم از اول توضیح بدم که آقا یا خانم محترم، من گوشیمو گم کردم و شمارتون
ناآشناست و... و اون طرف خط یه صدایی میگه منم خاهرت یا منم تنها دوستت! شماره ها به درک
دلم واسه آیفون اپل ام سوخت بهش دل بسته بودم.. اما حالا بیشتر از گوشی نگران فقط و فقط یک شخص
هستم که الان هیچ خبری ازش ندارم و وقتی هفته پیش از تصمیم قطعیش واسه خودکشی باخبر شدم مطمئن
بودم که می تونم جلوی این کارشو بگیرم ولی الان هیچ دسترسی بهش ندارم و یجورایی با افکار مسموم من این
فکر ملکه ی ذهنش شد پس من مقصرم و حس یک قاتل حرفه ای بهم دست میده.. یا وقتی یاد گنجشكهاي
دیروز ِ توی جاده می افتم بازم همین حس بهم دست میده..همگي انگار براي خودكشي آمده بودند . وسط جاده
تك به تك مينشستند و تكان نمي خوردند . جنازه يكي دوتايشان روي آسفالت افتاده بود یكبار براي يكيشان بوق
زدم .بلند نشد از سر جايش . ماشين را همانجا وسط جاده ي باريك و خلوت نگه داشتم و پياده شدم . بهش
گفتم لعنتي ميخاي بميري ؟ ميخواي خودت رو بكشي ؟خب بمن مربوط نيست تو چه مرگته . اما زير ماشين من
حق نداري بميري .. بلند شد و پرواز كرد و چيزي به زبان گنجشگي اش گفت . يك چيزي تو مايه هاي .... احمق
نبايد باشم..گنجشكها حرف نميزنند..
حـس مـیکـنـم کـه هـیـچ حـوصــلـه ادامـه بـه زنـدگــی را نـدارم.. هـیـچ مـیـل دیـدن شـهـر را هـم نـدارم و غـیـره
شـایـد کـارهـا خـودش جـور بـشـود و یـا نـشـود ایـن هـم بـاز اهـمـیـتـی نـدارد..
مـن دیـوانـه نـیـسـتـم فـقـط چـاوشـی گـوش مـیـکـنـم و لـورازپـام مـیـخـورم..

برچسب:
نویسنده: تايافا