بعداززنگ زدن به سانازرفتم خوابیدم ودوروبرساعت11دوباره بیدارشدم وباسانازحرف زدموبعدش پیش خودم گفتم بیخیال نت،بیاعین بچه آدم به کارات برس واسه همینم میرم توآشپزخونه ونگاه گوشت چرخ کرده ای که مامان گذاشته بیرون میکنم وطی 1حرکت انتحاری 2نوع غذادرست میکنم(بدانیدوآگاه باشیدکه این نت نمیذاره من به جایی برسم:| )
باوجوداینکه وضع جسمیم خوب نیست وازدل درددارم میمیرم اماهمه کاری میکنم وکلی ظرف وظورف کثیف میشورموخونه روجمع میکنم ومیرم جلوی آینه و1خط لب قرمزورژلب قرمزترمیکشم وکلی به خودم میرسم.
گوشت هایی که چرخ شده بودوکتلت میکنم ودارم به زندگیم فکرمیکنم که 1دفعه باباازسرکارمیادومنم اصلآً حواسم به رژم نیست که پاکش کنم.بابابه محض دیدنم میگه:قربونتون برم که بوی غذاتون تا7 تاخونه اونورترمیاد.هیچی نمیگم وبا1 کلام ساده میگم:سلام!.بابا:سلام بردخترگلم،خوبی؟الی این غذات کی آماده میشه؟برم خونه مادریانع؟.من:نع برو.بابامیره بیرون وازدرنرفته بیرون برمیگرده ومیگه:الی اون کتلتایی که آماده شده روبذارتوزیردستی یا چیزی ببرم خونه مادرهنرهاتوببینن(حالاانگارمن دفعه اولمه غذادرست کردم:| ).بدون توجه به من کتلتاروبرمیداره میره ومن میمونموحوضم:دی
بعدازربع ساعت(به قول آسی:دی)به اتفاق مامان میان خونه و1لبخندبادرون مایه ژکوندتحویلم میدن.من:شماهاچراانقدرالکی خوشحالید؟:|.مامانم:میخوایم دخترمونوشوهربدیم چرانباشیم.من:موفق باشید.مامان خطاب به بابا:من جواب ایناروچی بدم پس؟.بابا:بذارشب بیام 1میتینگ میذارم حالا.من:|
بعدازخوردن نهارزنگ زدم به عشقموباهاش حرف زدم که بازم طبق معمول حالش بدبودو1پاش تودستشویی.میگه:چه خبر؟.میگم:کلی خبر.میگه:هوم؟.من:روم نمیشه بگم.زهراگوشیوازدستم میکشه وشروع میکنه به صحبت کردن که آخرسرمیگه:خب بیاباهاش صحبت کن حالا.گوشیومیگیرم که میگه:ا ه ه ه ه چقدرحرف میزنه این بچه.من:چیکارکنم حالادایی؟.دایی:خیلی پسرخوبیه وداره فکرمیکنه که میام جوروعوض کنم که میگه:الی دایی من برم دستشویی دیگه نمیتونم صبرکنم بیابا زنداییت حرف بزن:).میخندموبعدش بازندایی حرف میزنم که میگه:اگه میخوای ازدواج کنی خوب بهش فکرکن چون پسرخیلی خوبیه وگرنه که هیچی.
پ.ن.1:يه وقــــتایی که دلت گـرفته ؛
بغض داری ،
آروم نـیستی !
دلت بـــراش تـنگ شده ....
حـوصله ی هـیـچـکسو نـداری !
به یــاد لحظه ای بیفت کـه :
اون هــمه ی بی قـراری هــای تـو رو دیـــد؛
امــا ....
چـشمـاشـو بست و رفــت ... !!!
برچسب:
نویسنده: تايافا