خرید بک لینک
ظهرمامانجون زنگ زده خونمون.میگم:چه خبر؟.میگه:خبراکه پیش شماست.میگم:نع باباخبری نیست که.بااسترس میپرسه:الهام چیکارمیکنی؟شانس درخونتوزده؛لگدبه بختت نزنیاااا دختر.دلم نمیاداذیتش کنم ولی بااین حال میگم:چی بگم آخه من که...میگه:پسره آقا،باایمان باشعورتحصیل کرده کاروبارشم که خوبه وحقوقشم بالاست ازهمه مهمتراینکه میشناسیمش.میخندمومیگم:ای بابامامانجون همه چی که....میپره توحرفمومیگه:ازهمون موقع که اون پسره ی ....اومدخواستگاریتوجواب منفی دادی دلم پیشته وهمش میگم:خدایاهوای بچموداشته باش.میگه:دیشب خیلی نگرانت بودموهمش میگفتم نکنه الکی ردش کنه.ببین الهام بازندگیت بازی نکن ودرکل 3 ساعت روضه میخونه واسم که حمیدخوبه ومیتونه خوشبختم کنه.حوصله تلفنی حرف زدنوندارم واسه همینم میگم:مامانجون امروزغروب میام خونت.ازخداخواسته میگه:اتفاقاً میخواستم بگم بیای پیشم گفتم شایدیاسی نیست نیای.برای اینکه ناراحت نشه میگم:نع باباچیکاریاسی دارم خودتوعشقه:)

بنابه 1سری مسائل میناخیلی خوب خانواده حمیدومیشناسه وبدون شک میتونه توی انتخاب سرنوشتم کمکم کنه.احتمال زیادامروز1سربرم خونه میناباهاش حرف بزنم ببینم نظراون چیه هرچندمیدونم به احتمال90 درصدباحمیدبیشترموافقه.

واسم دعاکنید

دراولین فرصت جواب لطفتونومیدم.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:12

صفحه بندی