که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس
......
در نمازم خم ابروی تو به یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبرودل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
.....
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد درتاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
برچسب:
نویسنده: تايافا