خون زیادی ازش رفته بود؛ می خواستم بلندش کنم بیارمش عقب، نذاشت.
بهم گفت: "من رو بذار همین جا"
بهش گفتم:"می رسونمت بیمارستان"
بهم گفت: "لازم نیست،آقا اینجا رو به روم نشسته"
بعد آروم ادامه داد: "السلام علیک یا ابا صالح المهدی" و چشماش رو بست.

منبع: کتاب من شهید می شوم
برچسب:
نویسنده: تايافا