خرید بک لینک

تو اتاق محل کارم یه میز عسلی داریم ...با هم اتاقی ام ( دوست دارم براش یه اسم با مسما انتخاب کنم هنوز هیچی به ذهنم نرسیده) توافق کردیم که هر کدام خوراکی هایمان را روی این میز بذاریم و بدون تعارف و بدون توجه به اینکه مال کدام مان است از هرکدام که دلمان خواست میل بفرماییم ...حالا میز شده پر از انواع بیسکویت و شکلات و خرما و انجیر خشک و ....البته گاهی اوقات هم هیچی نداریم که به نیش بکشیم ....

امروز آقای هم اتاقی نان جو با خودش آورده بود ...طبق معمول هر صبح چای ریختم و نشستم کنار میز که نان را دیدم ....نان جو ..... یه برش بداشتم و بعد ......رفتم تو تونل زمان ...یک دست لیوان چای و یک دست نان ...رفتم ...رفتم ...رفتم ...۱۰ سال ...۲۰ سال ...۳۰ سال ؟ نه بیشتر .....رفتم در کودکی ..قبل از دبستان ....دوره ماقبل تاریخ ....زمانی که همه جا پر از نور و بوهای خوب بود ...بوی وسوسه انگیز ساندویچ سوسیس سرخ شده و کالباس ژامبون... .....انعکاس خورشید درخشان روی برف خیابان....بوی عط فیجی ....رفتم در مکان خانه کودکی ....خودم را دیدم .... با پیراهن چهارخانه سفید وقرمز که دامنش پرچین و کوتاه بود و کمر بند سفیدی از جنس پارچه پشت سرم پاپیون می شد ....با موهای بلندی که دم اسبی شده بود و روبان قرمز کش دم اسبی را می پوشاند...مادر بزرگم را دیدم ...عشق کودکی ام ....همراه رویاهایم ( هنوز نفهمیدم اون شریک رویاهای من بود یا من شریک خیال پردازی های تنهایی های او بودم ) باید در باره این مادر بزرگ مفصل بنویسم و این همه حرف و احساس را از درون خودم بیرون بریزم شاید کمی سبک بشم ..

مادر بزرگ ام بیماری قند داشت ...برای همین نان جو و نان خشکه پزی شده می خورد .....اون زمان به تازگی اولین نانوایی های فانتزی ایجاد شده بود و یکی از بهترین هایش در میدان ۲۴ اسفند بود ...هروقت مادر بزرگه می خواست برای خودش نان بخره میامد منزل ما دست منو می گرفت با هم سوار اتوبوس خط آیزنهاور - ۲۴ اسفند می شدیم و می رفتیم خرید نان ...برای خودش نان جو و خشکه می خرید و سهم من میشد نان قندی و نان شیرمال ....تو راه یواش یواش ناخنک میزدم تا برگردم خونه و با برادرهام کلک شیرینی هایمان را بکنیم ...... داشتیم با برادرها تو سر و کله هم میزدیم و از دست هم نون قندی قاپ می زدیم که تونل زمان مرا به حال پرت کرد ... دیدم دستهام از بس بالا نگه داشتم خسته شده ...چای ام سرد شده و هم اتاقی با تعجب منو نگاه می کنه میگه : اناری کجایی ؟؟؟ تلفن ات زنگ میزنه ....

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 17:35

صفحه بندی