من واقعا خسته شدم...صد رحمت به دوران کنکور...واقعا به اون دوران عادت کردم....کنکور تموم شد ولی اثراتش هنوز تو زندگی من هست....
صبح ها اصلا نمیتونم بیشتر از هفت صبح بخوابم....شب ها هم زودتر از یک یا دو خوابم نمیبره...
دوباره رفتم هنرکده.....بعداز یک سال...واقعا دلم تنگ شده بود.....با استادم صحبت کردم....یه طرحم انتخاب کردم که بکشم....خیلی خیلی قشنگه...وقتی بیکار میشم سیاه قلم کار میکنم....اونارو هم نشون استادم دادم...کلی تعریف کرد...
هنوز هیچ اقدامی برای آموزش رانندگی نکردم....اصلا موقعیتش جور نمیشه!....
میخوام برم کلاس زبان....واقعا لازمه.....خواهرم میگه برو از استارتر شروع کن دوباره حروف انگلیسی رو بهت یاد بدن....شاید آدم بشی زبانتو تو کنکور سفید نزاری!!!.....حرف حق تلخه....باهاش موافقم!!
هفته دیگه میریم اصفهان....برای دیدن مهرسا لحظه شماری میکنم....
اینقدر که روزها تکرای شدن هیچ اتفاق خاصی برام نمی افته که بگم...حالا وقتی کلاسام شروع شد بیشتر مینویسم...
روز خوش....
برچسب:
نویسنده: تايافا