خرید بک لینک
سلام...

این حرفا خیلی وقته مونده رو دلم...

خیلی وقته دنبال یه چیزی میگردم...یه خلا!...چیزی که بتونه آرومم کنه....ولی هرچی بیشتر میگردم کمتر بهش میرسم....تو وجود همه دنبالش گشتم...همه....هیچکس نتونست تسکینم بده...


دلم برای بچگی هام تنگ شده....برای بازی هایی که با خواهرم میکردم....برای مهربونی بیش از حدش...برای قلب کوچیکش که میتونستم چقدر دوستم داره...با همه کوچیکیش...ازم دفاع میکرد....یادمه کوچولو که بود چادر گل گل مشکی سفیدشو میپوشید و میرفت برای جفتمون بستنی میخرید....خیلی وقته دیگه هیچ بستنی اون طعمو نداره...من کلا از بچگی خیلی نق نقو بودم...همیشه هم با بابام بحثم میشد....وقت هایی که از دستش گریه میکردمو زود میرفتم که مثلا بخوابم...قبل از خوابیدنش میومد و منو میبوسید....چقدر اون موقع ها آروم میشدم.......اما.........یه چیزو فهمیدم....خواهرم دیگه اون آدم سابق نیست....خیلی سعی کردم که مثل قبل باشیم ولی نشد....حالا اون کسیه که منو به خواسته هاش میفروشه....کسیه که با تمام اعتمادی که بهش کردم...عوض نمیشه...نخواست که برام مثل خواهر باشه....دیگه مثل قبل دوسش ندارم....اون امشب منو فروخت...به دوست های مجازیش...به اینترنت رفتن...و این چقدر برای من زجر آوره....



پدر مادرم هم....مثل همه پدر مادرا...گاهی خوب...گاهی بد....ولی اونا هم عوض شدن....کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم...



آدمیزاد خیلی موجود عجیبیه...تا خوبی باهات خوبه ولی کافیه دست بزاری رو نقطه ضعفش یا یکم اذیتش کنی....خیلی بد میشه...خیلی...منم اینجورما...فرقی قائل نمیشم...ولی دلم نمیخواست بعد از مدت ها اینطوری دلم بشکنه....



آخه این حکمت خدا که میگن کجاست....؟....پس چرا من نمیبینمش؟...خدایا بیا خدایی کن یه نمونه از اون حمکتت که( میگی هر کاری به نفع شماست رو انجام میدم اگرچه فکر کنید به نفع شما نیست)...رو به من نشون بده....یه نمونه خیلی کوچیک....خیلی....فقط میخوام بفهمم و بهم ثابت بشه که هیچکسی از اول بدبخت به دنیا نیومده...چیز زیادیه؟



دنیا روی بدشو خیلی زود نشونم داد....خیلی زود....چه جای نفرت انگیزی....



شب خوش....

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:10

صفحه بندی