صفحه اصلی
آرشيو مطالب
عناوین مطالب
ابر برچسب ها
تماس با ما
پروفايل
RSS
تايافا
درباره سایت
آخرین مطالب
315. حدیث یکشنبه
314. حدیث شنبه
313. حدیث چهارشنبه
312. حدیث سهشنبه
311. حدیث دوشنبه (نیمه شعبان)
310. حدیث یکشنبه
309. حدیث شنبه
308. حدیث جمعه
307. حدیث پنجشنبه
شـــعـــر ...
امکانات وب
-->-->-->-->-->-->-->
تو همانی که می اندیشی ...
کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت
يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد
.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود
.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرe
غ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد
.
يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد
.
جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم
.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز نمي توان
د بپرد
.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد
.
اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد
.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت
.
تو هماني که مي انديشي
، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن
.
نويسنده: گابريل گارسيا مارکز
برچسب:
نویسنده: تايافا
تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:10
صفحه بندی
آرشیو مطالب
تير 1392
پيوندهای روزانه
قیمت سرور مجازی
گروه حقوقی فرشاد قاسمی
دانلود آهنگ جدید
خرید طلا
آرشیو لینکها
لینک دوستان
اجاره خودرو در تهران
تبادل لینک با ما
بیت کوین
هاست ایمیل
خرید بک لینک
ارز دیجیتال
دانلود آهنگ جدید
خبرنامه