خرید بک لینک
سلام داداشای خوبم

اول از همه میخوام بگم :

عیدتون مبارک

وبعدشم میخواستم بگم ببخشید خیلی وقته مطلب نمیذارم آخه مسافرت بودم .

میخوام یکی از خاطره های مشهدو بگم . یه روز غروب که میخواستیم برای نماز مغرب

بریم حرم من ویونگی توی راه یه دیقه وایسادیم که یه مغازه رو ببینیم اما وقتی از

مغازه اومدیم بیرون دیدیم بچه ها نیستن زرین هم نبود . خیلی ترسیدیم فکر کردیم

شاید عقب ترن . اما وقتی رفتیم عقب دیدیم اونجا هم نیستن . خلاصه خودمون راه

افتادیم سمت حرم . رسیدیم به باب الجواد هر چی گشتیم نبود ن که نبودن انگار آب

شده بودن رفته بودن تو زمین . میخواستیم با تلفن عمومی زنگ بزنیم به موبایل خانم

زرین که همین موقع دیدیمشون . دویدیم سمتشون . وقتی بهشون رسیدیم داشتم

ازترس سکته میکردم . یونگی هم نزدیک بودگریه اش بگیره. آخه قیافه زرین یه جوری

بود که انگارمیخواست خفه مون کنه . کیو که مارو دید گفت : شماها کجا بودید؟ فعلن

هیچی نگین چون زرین خیلی عصبانیه .

بعد زرین اومد بهمون گفت :از فردا گروه شما دیگه هیچ جا نمیره اسمتونو هم به

مقدم میدم تا انضباطتون رو کم کنه .

من گریه ام گرفت .بعد نماز بچه ها رفتن باهاش حرف زدن و مارو بخشید و این قضیه

رو به هیچکی نگفت . من تا قبل اون روز از زرین بدم میومد اما اون موقع فهمیدم که

زرین بهترین معلم دنیاست .

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:09

صفحه بندی