خونه بودیم و داشتیم با موبایل حرف میزدیم.
از جمله خوبیهای موبایل اینه که ،همزمان با حرف زدن ، چند کاردیگه هم میشه انجام داد. مخصوصا اینکه شخص پشت تلفن ، متوجه نمیشه که در همین لحظه ای که در مورد یک مسئله مهم با شما حرف میزنه ، شما در حال قهوه درست کردنید یا درحال گرفتن ناخنهای پا ، یا مثل اون روز من ، روی سنگ توالت نشستید .
دوستی داشتم که هر موقع تلفن میزد ، بلا استثنا ، بلا استثنا ، باید میرفتم قضای حاجت کتبی ! بنده خدا همیشه میگفت که چرا هر موقع من به تو زنگ میزنم ، انگارسروصدای یه مجتمع تجاری بزرگ دورو برت میاد !
اون روزوقتی تلفن تموم شد ، هنوز کارم توی دستشویی مونده بود ؛ بنابراین ناچار شدم که گوشی موبایل رو ، توی جیب تی شرتم بذارم و منتظربمونم که نازو عشوه این تن ناسوتی ، تموم بشه.
من همیشه از ناز وعشوه از هر نوعیش بدم میومد. چه زنونش باشه ، چه .... !
ناز و عشوه تنم تموم شد و داشتم بلند میشدم از نشیمنگاهی که ، انسان رو با بخشی از حقیقت درونی خودش روبرو میکنه ؛
که یه دفه، گوشی افتاد توی سنگ توالت.
چند لحظه بیشتر طول نکشید که چشمم ، مسیر حرکت سریع گوشی نوکیای نازنینم رو دنبال کنه و ببینه که تا نا کجا آباد سقوط میکنه. ناکجا آبادی که همیشه از مواجهه با اون ترس و واهمه داشتم. همیشه فکر میکردم که هیچ چیزی نمیتونه این ارزش رو داشته باشه که کسی زانو بزنه و دستش رو توی اون سوراخ کنه تا چیزی رو بیرون بکشه ، هرچقدرهم که با ارزش باشه.
برای چند لحظه کاملا خشکم زد. ولی یه دفه صدایی شیرازی از ته دلم گفت ، "عامو ولش کن. یه گوشی دیگه میخری " .
ولی ناگهان به یادم اومد که چقدر شماره تلفن توی این گوشی دارم و چقدر کد و رمز و...
ولی باز هم همون صدای شیرازی توی دلم گفت ،" ولش کن عامووو ! حوصله داری. دوباره شماره ها رو جمع میکنی. "
یه دفه یادم اومد که سیم کارت توی گوشی به اسم من نیست ، و اگر بخوام دوباره سیم کارت بگیرم ، چه مصیبتیه . اینجا بود که همون صدای شیرازیه گفت ، " عامو چِروو وایسادی ؟ با کله هم که شده برو و درش بیار. "
همه این مکالمات چند ثانیه طول کشید.
فورا زانو زدم و سعی کردم دستم رو ... !
ولی گلو گیر توالت اجازه نمیداد که دستم کامل بره داخل. گوشیم رومی دیدم که هنوز چراغش روشن بود. معلوم بود که داره مقاومت میکنه و هنوز نسوخته.
هر چه تلاش کردم ، گلو گیر توالت در نمی اومد.
فهمیدم باید یک وسیله ای پیدا کنم که بتونم گلوگیر رو دربیارم. رفتم توی آشپزخونه و هر چی گشتم که چیزی پیدا کنم که بتونم باهاش ، یا گوشی رو دربیارم و یاگلوگیر رو ، چیزی پیدا نشد که نشد. ملاقه ها به اندازه کافی بلند نبودند.چاقو و پیچ گوشتی هم حریف نبودن .
دوباره برگشتم توی توالت و این بار بیشتر تلاش کردم. دقیقا شده بود عین اون صحنه فیلم تایتانیک ، که" جک " میخواست "رز" رو از توی کشتی در حال غرق شدن نجات بده و هر کاری میکرد اون آهنه کنار نمیرفت. یا اون صحنه ای که توی سریال لاست ، " جین " میخواست "کوان " رو نجات بده ولی باز مانعی بر سر راه این دو عاشق و معشوق بود.
نگاه نا امیدانه ای به گوشی کردم. کم کم داشت چراغش خاموش میشد.انگار هردومون داشتیم ناامید میشدیم.
نگاه مایوس من از بالای چاه ، شبیه به اون صحنه ای بود که "رز" دست " جک " رو رها کرد و جک به عمق اقیانوس رفت.
چراغ موبایل خاموش شد.
این صحنه چنان قلب منو خراش داد که با همه توانم ، فریاد زنان ،به گلو گیر توالت ضربه میزدم و صدا میزدم جک جک !
بالاخره گلو گیر درومد.
ولی هر چی نگاه میکردم خبری از جک نبود. چراغ موبایل خاموش شده بودو دیگه اونو نمیدیدم.
چند بار دستم را تا جایی که میشد پایین بردم. ولی چیز « دندون گیری » دستم نیومد. همه چیز اون پایین شل و ول بود .
یادآور اون صحنه تایتانیک بود، که قایق برگشته بود برای پیدا کردن افراد زنده ! ولی هر چی صدا میزدن کسی جواب نمیداد.
به ذهنم اومد که اگر به گوشیم زنگ بزنم ، چراغش روشن میشه و میتونم پیداش کنم. رفتم از تلفن خونه به گوشیم زنگ زدم.
ولی چقدرجانکاه و دلخراش بود صدایی که شنیدم :
" مشترک گرامی ! الان تماس مقدور نیست و انگار گوشیتون به گُه خواری افتاده . بعدا هم به صلاحتونه که دیگه کاری با این گوشی نداشته باشین ، ازما گفتن بود. "
دوباره برگشتم و ناامیدانه دستم روتا جایی که میشد پایین بردم. اگر چه گوشیم سوخته بود ، ولی ممکن بود هنوز سیم کارتش سالم باشه. این بار عمق بیشتری رو کاوش کردم. اینقدر دستم رو پایین بردم که چند روزه هر چی خودم رو میشورم ،بازم احساس خاصی دارم. احساسی شبیه به کسی که ، باطنش بر همه معلوم شده. انگار درونم به بیرونم ریخته. انگار همه میبینن خود واقعی من رو.
در یک آن دستم به چیزی خورد که متفاوت از محیطش بود. کشیدمش بالا.
خودش بود.
اماانگار سالها بود که نفس نمیکشید.
عین این فیلمایی که جنازه ای رو ازآب میشکن و شروع میکنن به تنفس مصنوعی ، نا امیدانه تلاش کردم علائم حیات رو از توی گوشی پیدا کنم.فوری سیم کارت رو درآوردم و روی یه گوشی دیگه گذاشتم.
باورم نمیشد. کار میکرد.
خود گوشی رو هم شستم و گذاشتم خشک بشه و الان توی سی سی یوه. ولی دکترا میگن هنوز امیدی هست. اگر چه بعیده دیگه هوشیاری سابق رو بدست بیاره.
پ ن : امیدوارم« مرگ » ، دستی باشه که ، مارو از این منجلاب دنیا بیرون بکشه. شاید به حرمت سیم کارت نسوخته دلمان !
دل ، تنها وسیله اتصال باهویت واقعی گم شده گان است، و البته درحال سوختگی هم گاهی ویبره ای میزنه .
انگار کسی درتلاش است ، برای تماس با این محبوس در ناکجا آباد . برای پیدا کردن گم شده های تاریکی نجس آلوده این حیات تنگ و متعفن !
هبوط به این ناکجا آْباد ، بدجور چراغها رو خاموش کرده.
خدا رو شکر که هنوز، دل گاهی میلرزد و هنوز دستی هست برای پناه بردن.
بعد از خواندن این پست ، حتما خودتون رو بشورید. اه اه ....
+ عیدتان صدباره مبارک.
برچسب:
نویسنده: تايافا