خرید بک لینک
دخترک بعد از یکی دوماه رفیقش را می بیند!

اسم رفیقش را هنوز نمی تواند بگوید ولی بنده ی خدا را ول نمی کند!

بیا ایندا بیشین(بیا اینجا بشین)

مامان نَییم!(نریم)کوتاه بیا دختر دیره ساعت ۱۱ و نیم شبه!

به هیچ روشی! حاضر نمی شود دست از سر رفیقش بردارد!

به دخترک قول می دهیم به شماره ی نداشته ی رفیقشان زنگ بزنیم و تلفنی از حال رفیقشان خبر دار شوند!

و از روی ناچاری می پذیرند!

هنوز یک دقیقه نگذشته که گیر می دهند مامان الو دوسِ من!!!!

زینب الان نه بعدا!

زینب :نه!الان!!!

زینب واستا به مامان دوستت مسیج بدم شماره ی دوستت رو بگیرم بعد با دوستت صحبت کنی!!!

زینب:مسِد بیبینم!(مسیج ببینم!)

مامان بدو بدو الو!(مامان سریع زنگ بزن )

ای خدا کشتی منو دختر خوب واستا جواب بدن!

شماره دقیقا ۱۲ شب به دستمان می رسد!!!!

و زینب یک ریز و بدون وقفه الو دوسِ من! اَسِ من دوشیِ دوسِ من(زنگ بزنید دوستِ من...همون دوستی که عکس من تو گوشیش بود !)

و ما با هزاران درماندگی و بدبختی و بیچارگی ساعت ۱۲ و ۵ دقیقه شب زنگ می زنیم به دوستِ زینب خانوم!

و زینب خانوم بعد از صحبت با رفیقشان دست از سرِ کچلِ پریشانِ مامان برمی دارند و می روند پی زندگیشان!!!!

و ما:

نکته:

۱:هیچ وقت برای قول دادن به بچه هایتان عجله نکنید! اول فکر کنید! دوم فکر کنید سوم فکر کنید!بعد قول بدهید!روی قولهایمان حسابی حساب میکنند هاااا!

۲:حواستان باشد برای قول دادن به بچه هایتان از خودتان مایه بگذارید نه از بندگان خدایی که شاید تنها اشتباه زندگیشان رفاقت با بچه ی شما بوده!!!!

۳:همیشه شماره تلفن دوستان بچه هایتان را داشته باشید!چون ممکن است تا گیر بیاورید بشود ساعت ۱۲ و ۵ دقیقه شب!

۴:برای خوشبختی همه ی جوونای دم بخت بخصوص رفیق زینب خانوم ما دعا کنید!

اینهم یک عکس از چند وقت گذشته برای خالی نبودن وبلاگ دختر از عکسش!

هویجوری نوشت:این ترم کلاس زبانم رو ثبت نام نکردم !دلم تنگ شد برا کلاس و دوستام...

خیلی کلاس شاد و خوبی داشتیم ...ولی خوب بنا به دلایلی ترجیح دادم این ترم رو نرم!چه میشه کرد!

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:08

صفحه بندی