اسم رفیقش را هنوز نمی تواند بگوید ولی بنده ی خدا را ول نمی کند!
بیا ایندا بیشین(بیا اینجا بشین)
مامان نَییم!(نریم)کوتاه بیا دختر دیره ساعت ۱۱ و نیم شبه!
به هیچ روشی! حاضر نمی شود دست از سر رفیقش بردارد!
به دخترک قول می دهیم به شماره ی نداشته ی رفیقشان زنگ بزنیم و تلفنی از حال رفیقشان خبر دار شوند!
و از روی ناچاری می پذیرند!
هنوز یک دقیقه نگذشته که گیر می دهند مامان الو دوسِ من!!!!
زینب الان نه بعدا!
زینب :نه!الان!!!
زینب واستا به مامان دوستت مسیج بدم شماره ی دوستت رو بگیرم بعد با دوستت صحبت کنی!!!
زینب:مسِد بیبینم!(مسیج ببینم!)
مامان بدو بدو الو!(مامان سریع زنگ بزن )
ای خدا کشتی منو دختر خوب واستا جواب بدن!
شماره دقیقا ۱۲ شب به دستمان می رسد!!!!
و زینب یک ریز و بدون وقفه الو دوسِ من! اَسِ من دوشیِ دوسِ من(زنگ بزنید دوستِ من...همون دوستی که عکس من تو گوشیش بود !)
و ما با هزاران درماندگی و بدبختی و بیچارگی ساعت ۱۲ و ۵ دقیقه شب زنگ می زنیم به دوستِ زینب خانوم!
و زینب خانوم بعد از صحبت با رفیقشان دست از سرِ کچلِ پریشانِ مامان برمی دارند و می روند پی زندگیشان!!!!
و ما:![]()
![]()
نکته:
۱:هیچ وقت برای قول دادن به بچه هایتان عجله نکنید! اول فکر کنید! دوم فکر کنید سوم فکر کنید!بعد قول بدهید!روی قولهایمان حسابی حساب میکنند هاااا!
۲:حواستان باشد برای قول دادن به بچه هایتان از خودتان مایه بگذارید نه از بندگان خدایی که شاید تنها اشتباه زندگیشان رفاقت با بچه ی شما بوده!!!!![]()
۳:همیشه شماره تلفن دوستان بچه هایتان را داشته باشید!چون ممکن است تا گیر بیاورید بشود ساعت ۱۲ و ۵ دقیقه شب!
۴:برای خوشبختی همه ی جوونای دم بخت بخصوص رفیق زینب خانوم ما دعا کنید!
اینهم یک عکس از چند وقت گذشته برای خالی نبودن وبلاگ دختر از عکسش!

هویجوری نوشت:این ترم کلاس زبانم رو ثبت نام نکردم !دلم تنگ شد برا کلاس و دوستام...
خیلی کلاس شاد و خوبی داشتیم ...ولی خوب بنا به دلایلی ترجیح دادم این ترم رو نرم!چه میشه کرد!
برچسب:
نویسنده: تايافا