خرید بک لینک
یکم سرم درد میکنه و دستم رو به سرم میگیرم

زینب:مامان دِیه نَتُن

من مامان دوس! (مامان گریه نکن من مامانو دوست دارم)

میگم:نه مامان جان گریه نمیکنم عزیزم ...

زینب دستش رو میگیره رو سرش و میگه :ایندودی نتُن (اینجوری نکن)

میگم:زینب جان سرم درد میکنه گیر نده!

زینب:بویو دُتُل مامانیِ من! (برو دکتر مامانیِ من)

و سریع خودش دکتر میشه و فشار خونم رو میگیره و نبضم رو میگیره و درنهایت:

زینب:آلا من مَ ییض مامان دُتُل!!!!پاسو مامانی اتیتی دُتُل! (حالا من مریض مامان دکتر پاشو الکی دکتر شو مامانی!)

و من!واااااااااااااااااااااااااای نه زینب!!!!!!!!!!!!!!!سرم درد میکنه!گیر نده تو رو خدا!!

و دوباره تمام ماجرا از اول تا اخر تکرار!!!!زینب دکتر میشه و بعدش نقشها عوض میشه و ..............

این یعنی عشق لحظات سردردِ مادری

پ.ن:هیچ چیزی نمیتونم بگم برای کمرنگ تر شدن این ایامم جز اینکه حداقل ۱۰ پست ثبت موقت شده بدون درج در وبلاگ!!!!!

ولی در کل کمرنگی خیلی بهتر از چند رنگیه مگه نه!

پ.ن:دوستان خیلی خیلی خوب و ماهم، ممنون بابت همه ی احوالپرسیها و نگرانیهاتون و باز هم مثل همیشه شرمنده

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:08

صفحه بندی