خرید بک لینک

ساعت 11ونیم بود که کاره دانشگاهیم تموم شد و رفتم سر فلکه واسه تاکسی... من بودم افتاب ،افتاب بود و من ...افتاب جوری بود که انگار با ادم دعوا داشت ...

نیم ساعتی وایسادیم ولی دریغ از یک تاکسی ...انگار که تاکسیا توی این ذل افتاب آب شده بودن ...در حال فحش دادن به زمین و زمون و تاکسی و جد و آباد همه ی اینا بودم که چشمم به یه شماره پلاک اشنا افتاد ... گفتم وای ینی این بابای منه ....واقعیتی بود که باید باورش میکردم...

و اون وقت بود که من انگا جیمبو خودمو انداختم تو ماشین... د برو که رفتی ..

اولین بار فهمیدم که من یه جاهایی از زندگیم چیزی تحت عنوان شانس هم دارم ...خدا این شادیا رو از ما نگیره ... :)

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:05

صفحه بندی