باتری دوربینم تموم شد.نبردمش.رفتم دیدم کوچه ها از دود اسپند و چراغای رنگی و کاغذای اکلیلی و نم بارونو شیرینی و چادر گلدار و یقه های دیپلمات و شور و شعف و لبخند پُره...شربت دونه ریحونم بود...یه بلندگو و لپ تاپ و اپراتورش هم زیر پلاستیک بودن.آقا جون...سرت سلامت!فدا سرت کادرای از دست رفته ی امروز :( فدا سرت که دیگه هیچ اتفاقی بیشتر از سی ثانیه روم تاثیر نمیذاره...فدا سرت که "سینه مالامال درد است،ای دریغا مرحمی"...فدا سرت که درد هست ولیکن طبیب نیست...فدا سرت،که روزای شادیتو یادت که می افتم گریم میگیره...فدا سسسسسسرت...
برچسب:
نویسنده: تايافا