خرید بک لینک

هی.... امروز یه چیزیدیدم که برگشتم به دوران کودکی ام...

بچه که بودم، یه استخر بادی داشتم. تابستونا بابابام می رفتیم تو حیاطمون، بابام استخر رو باد می کرد. همیشه هم استخره سوراخبود، برای همین یه نیم ساعت باید منتظر می موندم تا بابام جاهای سوراخش روبچسبونه! بعد هم شیلنگ رو می ذاشتیم توش تا پرِآب بشه.یادم میاد اون موقع تنهادغدغه ام این بود که استخر زودتر پر آب بشه و من بپرم توش. امروز خونه ی مامان بزرگم بودم، که یهو ازپنجره دیدم که یه دختر 4،5 ساله با باباش اومدن توی حیاط و دارن یه استخر بادی روآماده می کنن. یه لحظه تمام خاطره های مربوط به استخر بادیم یادم اومد و اشک توچشام جمع شد. هی... الان دیگه توی اون استخر بادی جا نمی شم...

امسال موقع امتحانا،احساس کردم که زمان زیادی داره زود می گذره و زیادی دارم بزرگ می شم. برای همینچتری هامو کوتاه کردم، تا شاید حداقل قیافه ام یک کم کوچکتر بشه و رو خودم تاثیربذاره و باعث بشه کمی از خصوصیات بچگی ام رو به دست بیارم. اما، تنها چیزی کهنصیبم شد، این بود که احساس کردم که خیلی خیلی زود دارم بزرگ می شم. بعضی وقتا کهخودمو تو آینه نگاه می کنم، احساس می کنم بزرگتر از موقعی که چتری نداشتم شدم.

بچه که بودم،اشتباهام مسخره بود، چه میدونم، مثلا لذت رو به جای اینکه با ذ بنویسم با ز مینوشتم. اما الان... الان کوچکترین اشتباهم اینه که... بگذریم. ببخشید، دلم خیلی پربود، اومدم یک کم درد و دل کنم. امیدوارم سرتون درد نگرفته باشه. فعلا بای.

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:04

صفحه بندی