خرید بک لینک
پنجشنبه صبح ساعت 8 مامانم منو بیدار کرد که بریم کلاس ورزش. منم اصلا حوصله شو نداشتم. اونم ساعت 8 صبح. به این زودی آخه؟ خلاصه با بی حوصلگی تمام صبحانه خوردم و راه افتادیم به سمت کلاش ورزش.

وقتی اونجا رسیدیم،همچنان با بی حوصلگی داشتم مانتومو در می آوردم که یه صدایی از بلند گو شنیدم: نه خودش موند نه خاطره هاش... (باور کنم از محسن) اونجا بود که لبخندی روی لبام نشست و یهویی چهره ام خندون شد که احساس کردم مامانم الان شک می کنه، برای همین خودمو یکم جمع و جور کردم. خلاصه،اینقدر انرژی گرفتم که بعد از ورزش که مربی مون کلی هم سنگین ترش کرده بود، اصلا احساس خستگی نمی کردم! تازه بعدش هم رفتیم خرید و وقتی اومدیم خونه مامانم تقریبا داشت غش می کرد ولی من همچنان هایپر اکتیو بودم!

حالا می خوام یه نتیجه گیری بکنم: هرچقدر که بی حوصله باشین، هرچقدر که اعصاب مصاب نداشته باشین، اگه به آهنگهای محسن گوش کنین، اینقدر شاداب و پر انرژی می شین که تا آخر روز می تونین کار کنین!

برچسب: نویسنده: تايافا تاريخ: يکشنبه 9 تير 1392 ساعت: 21:04

صفحه بندی